با تصويب لايحه پيشنهادي شيخ فضلالله در مجلس؛ سيل ناسزاگويي، افترا، تهمت و در مواردي ضرب و شتم طرفداران شيخ از طرف مخالفان آغاز گرديد، چنان که مجلس عزاداري ايام فاطميهي شيخ به تحريک مخالفان مورد هجوم واقع شد و بساط آن از مسجد جامع برچيده شد و چادر آن ضبط و توقيف شد.
به گزارش حبلالمتين، روزنامهي متلون المزاجي که هر روز مطابق باد قدرت ميچرخيد و در اين ايام از مخالفين سرسخت شيخ شده بود، «چندين هزار نفر به مسجد رفته، درصدد منع و جلوگيري برآمدند... چادر را خوابانيده، بلکه چندين قطعه نموده به امامزاده زيد برده، توقيف کردند. اين حرکت در روز پنجشنبه هشتم ]جمادي الاولي[ واقع شد.»[46] روز بعد جماعتي در مسجد صدر گرد آمدند و طي سخنان آتشيني مردم را تحريک و روانه منزل شيخ کردند و بالاخره در مجلس، تقيزاده به هتاکي عليه شيخ پرداخت،[47] و روزنامهي صوراسرافيل در پنجمين شمارهي خود که اين روزها به کانون تهاجم و ايراد تهمت عليه شيخ بدل شده بود از شيخ به عنوان «تاجر باشي بازار دينفروشان، شيخ فضلالله بينور» و «از مادههاي فساد و منابع بغض و عناد» و کسي که «خلاف و خيانتهاي او از حد گذشته» ياد کرد.[48] به روايت يکي از شاهدان عيني اين روزها (مستوفي تفرشي) «در اين اوقات مردم دو فرقه هستند: جمعيتي به دنبال سيدين (طباطبايي، بهبهاني) و جمعيتي نيز در اطراف حاج شيخ فضلالله ميباشند. از هر طرف سخني بر ضد يکديگر ميگويند. ملت از طرد و نفي حاج شيخ فضلالله سخن ميگويند؛ جرايد ملي نسبت به او خيلي بد مينويسند و تبعيد او را از دولت و رئيس الوزرا تقاضا ميکنند.»[49] از نکات عبرتآموز اين مقطع تاريخي آن که روشنفکران غربگرا در اوج توفيق قرار گرفتهاند چه سيدين طباطبايي و بهبهاني را با خود همراه کرده و سياست منزوي کردن شيخ را در سايهي موضعگيريهاي ايشان در حمايت از مشروطه و اصرار بر قوام و دوام مجلس پيجويي ميکنند.
تحصن شيخ
حاج شيخ فضلالله وقتي احساس کرد که مخالفت ها و مقاومتهايش در برابر مشروطه خواهان ليبرال که از حمايت آيات طباطبايي و بهبهاني و نيز مراجع مشروطهخواه نجف برخوردار بودند، تأثير عمدهاي ندارد، براي تنوير و توجه افکار عمومي و ايجاد فضاي نسبتاً باز سياسي براي ابراز نظرات خود به همراه جمعي از همفکرانش در جمادي الاول 1325 ق [خرداد 1286ش] شبانه و مخفيانه به حضرت عبدالعظيم (ع) مهاجرت کرد. [50]
شيخ به اتفاق همراهان بهوسيلهي منبر و با انتشار روزنامهي «لايحه» انديشهي خود را به مردم ميرساندند و خواستها و ادلهي خود را تبيين ميکردند. در قسمتي از يکي از اين سخنان، شيخ عنوان ميکند «ايرانيان بايد مشروطهاي منطبق بر سنن ملي و مذهبي خود برقرار کنند. خدا گواه است کسي ضديت با عدل ندارد و چه شده است کسي که اول مقدم در اين مورد بوده است، اقدام برضديت يا تخريب اين اساس مقدس معدلت را قصد کند نه عقلاً و نه شرعاً جايز بلکه حرام است. مقصود تطبيق اين مجلس است با قانون محمدي.»[51]
مروري بر خواستههاي شيخ
مخالفين، شيخ را متهم به استبدادخواهيکردند؛ حال آن که اين دروغي بيش نيست. چه اين که شيخ خود برضد استبداد قيام کرد و قيام او بود که توازن قوا را به نفع عدالتخواهان بهم زد. مقابل دولت ايستاد و از اول با رهبران نهضت مشروطه شرط کرد اگر براي جلوگيري از ظلم باشد، منحاضرم.[52]در اولين لايحه که در روز دوشنبه 18 جمادي الثاني 1325ق در شرح مقاصد شيخ منتشر شد در مورد اجماعي بودن پذيرش مشروطيت مينويسد: «سلسلهي علماي عظام و حجج اسلام چون از اين تقرير و آن ترتيب استحضار تام به هم رسانيدند... همه تصديق فرمودند که اين خرابي در مملکت ايران از بيقانوني و ناحسابي دولت است و بايد از دولت، تحصيل مجلسشوراي ملي کرد که تکاليف دواير دولتي را معين و تصرفاتشان را محدود نمايد تا آن که بحمدالله تعالي پادشاه مرحوم موفق و ساعي علماي عظام مشکور و مجلس دارالشورايکبراي اسلامي مفتوح شد.»[53] شيخ در يکي از لوايح ديگر تصريح ميکند که: «از سلسلهي جليله رؤساي ملت احدي منکر مجلس شوراي ملي اسلامي نيست.»[54] و در پايان شيخ براي مشروعيت آن مجلس استدلال ميکند و ميگويد: مجلس «به مساعي مشکورهي حجج اسلام و نواب عامهي امام(ع) قائم شده»[55] است.
اشکال شيخ به مجلس يک اشکال مصداقي بود نه اين که در نظريه با مجلسمخالف باشد، چنان که خود ميگويد: «ايها الناس! من به هيچوجه منکر مجلس شوراي ملي نيستم؛ بلکه مدخليت خود را در تأسيس اين اساس بيش از همه کس ميدانم؛ زيرا که علماي بزرگ ما که مجاور عتبات عاليات و ساير ممالک هستند هيچ يک همراه نبودند و همه را با اقامهي دلايل و براهين من همراه کردم. از خود آن آقايان عظام ميتوانيد اين مطلب را جويا شويد. الان هم من همان هستم که بودم؛ تغييري در مقصد و تجدّدي در رأي به هم نرسيده است.» [56]
به نظر شيخ، مشکل مجلس در چند جهت بود: 1ـ حوزهي قانونگذاري، 2ـ منبع تدوين قانون اساسي.[57]
شيخ از اين که ميديد قانون اساسي از منابع خارجي ترجمه ميشود و به عينه بهتصويب ميرسد آن را يک خطر و راه نفوذ بيگانگان ميدانست و اين نسخهي غربي را براي ملل اسلامي مناسب نميدانست؛ شيخ در اين باره به خوبي استدلال کرد که «امروز ميبينيم در مجلس شورا کتب قانوني پارلمنت فرنگ را آورده و در دايرهي احتياج به قانون، توسعه قائل شدهاند. غافل از اين که ملل اروپا شريعت مدونه نداشتهاند. لهذا براي هر عنوان نظامنامهاي نگاشتهاند و در موقع اجرا گذاشتهاند و ما اهل اسلام شريعتي داريم آسماني و جاوداني که از بس متين و صحيح و کامل و مستحکم است نسخ بر نميدارد. شارع آن شريعت در هر موضوعي حکمي و براي هر موقع تکليفيفرموده است.»[58]
شيخ براي جلوگيري از وضع قوانين خلاف شريعت نظريهاي جالب ارائه داد. وي براي حل مشکل، اصل «نظارت هيئتي از مجتهدين منتخب مراجع تقليد» را پيشنهاد کرد.[59] شيخ مجلس را تحت فشار قرار داد و مجلس با تغييراتي اين اصل را به تصويب رساند، ولي شيخ آن تغيير را نپذيرفت. علت استنکاف شيخ امري بسيار ظريف و دقيق بود که طرفين آن را خوب درک کرده بودند و شيخ اصرار داشت اين هيئت بدون دخالت مجلس از طرف مراجع تقليد انتخاب بشوند تا علاوه بر حفظ استقلال و مديون نبودن آنها به نمايندگان، مشروعيت قانونگذاري با تنفيذ مراجع صورت گيرد. اما غربگرايان دريافتند اين استقلال قدرت، جلوي مانور آنها را خواهد گرفت و به همين جهت تصويب کردند که علماي اعلام و حجج اسلام مراجع تقليد شيعه اسامي بيست نفر از علما که مطلع به مقتضيات زمان باشند را به مجلس معرفي و مجلس پنج نفر يا بيشتر را انتخاب تا موافقت يا مخالفت مصوبات را با شرع تطبيق دهند. علت اساسي مهاجرت شيخ، اصرار بر استقلال هيئت نظارت بود و بارها در لوايح نوشت: «مراقبت هيئتي از عدول مجتهدين در هر عصر بر مجلس شورا به همان عبارت که همگي نوشتهايم بر فصول نظامنامه افزوده شود و هم مجلس شورا به هيچوجه حق دخالت در تعيين آن هيئت از عدول مجتهدين را نخواهد داشت و اختيار انتخاب و تعيين و ساير جهات راجعه به آن هيئت کليه با علماي مقلَّدين هر عصر است لا غير.»[60]
يکي ديگر از خواستهاي جدي شيخ اين بود که مشروطه متصف به مشروعه شود. علت اين بود که روشنفکران اصرار داشتند که مشروطه ربطي به شرع ندارد و چون شيخ مشروطه را يک سوغات فرنگي ميديد، براي بومي کردن آن و جلوگيري از ادعاي غربگرايان در وضع قوانين غيرشرعي اصرار ميکرد که «تِلو کلمهي مشروطه در اول قانوناساسي تصريح به کلمهي مبارکهي مشروعه و قانون محمدي(ع) بشود.»[61]
شيخ علاوه بر اين، اشکالهاي ديگر را هم مطرح ميکرد. وي خواستار اين بود که بعضي از مفاهيم روشن و معناي اسلامي آن در قانون اساسي لحاظ شود. شيخ در فتواي توضيحي خود برضد مشروطه، دربارهي اجمالنويسي عمدي قانون اساسي مينويسد: «تحرير و اعلان را در بدو امر به اجماليات و مبهمات قناعت کرده.»[62] از جمله اين مبهمات مساوات است که به گفتهي شيخ «يکي از ارکان مشروطه است که به اخلال آن مشروطه نميماند.» در قانون اساسي آمده بود که اهالي ايران در برابر قانون مساوي هستند. شيخ ميگفت: «موضوعات مکلّفين در عبادات و معاملات و تجارات و سياسات از بالغ و غير بالغ و مميز و غير مميز و غافل و مجنون و صحيح و مريض... و مسلم و کافر و کافر ذمّي و حربي و کافر اصلي و مرتد و مرتد ملي و فطري» متفاوت است؛ «مثلا کفار ذمّي احکام خاص دارند. مناکحات آنها با مسلمان جايز نيست... و نکاح مسلمانان بر کافرات بر وجه انقطاع جايز است... ارتداد احديالزوجين موجب انفساخ است... کفر، يکي از موانع ارث است و کافر از مسلم ارث نميبرد دون العکس.»[63]
يکي ديگر از اعتراضهاي شيخ، نسبت به قانون مطبوعات بود که بر طبق آن «عامهي مطبوعات غير از کتب ضلال و مواد مضره به دين مبين آزاد است.» و شيخ ميفرمود «به موجب اين ماده، بسياري از محرمات ضرورالحرمه، تحليل شد؛ زيرا که مستثني فقط دو امر شد و حال آن که يکي از محرمات ضروريه افترا است و يکي از محرمات مسلّمه غيبت از مسلم است و همچنين قذف مسلم، ايذاء و سبّ و فحش و توهين و تخويف و تهديد و نحو آن من الممنوعات الشرعيه و المحرمات الالهيه. آزادي اين امور، آيا غير از تحليل ما حرّمهالله است؟»[64] اين مادهي قانوني علاوه بر رفتار غير منطقي مطبوعات و توهين به مقدسات و روحانيت، فرضيهي شيخ را بيشتر اثبات کرد.
ديدار سيدين با آيتالله شيخ فضلالله نوري
در پي ترويج ديدگاهها و مواضع شيخ در ميان مردم جناح موسوم به آزاديخواه به وحشت افتاده تصميم گرفتند با گسيل جمعيتي از جوانان به عبدالعظيم شيخ و يارانش را پراکنده کرده و بازگردانند. علماي مجلس پادرمياني کردند و جلوي اين فاجعه را گرفتند و قرار بر اين شد که «آقاميرزا سيدمحمد مجتهد طباطبائي و آقاميرزا سيدعبدالله مجتهد بهبهاني به حضرت عبدالعظيم بروند با هر طريقي که صلاح بدانند حاج شيخ فضلالله مجتهد نوري و ساير همراهانش را به شهر برگردانند.»[65] سرانجام دو سيد به شاه عبدالعظيم رفتند و هر چه صحبت کردند شيخ برسر عقيدهي خود اصرار کرد. مذاکرات دو سيد و شيخ چنين گزارش شده است:
«آقاي طباطبايي: مقاصد شما چه چيز است؟
آقاي شيخ فضلالله: مکرر اين مطلب را گفته باز ميگويم اساس اين مجلس و مشروطيت من بودم و هستم... اين مجلس براي امروزهي ما خيلي لازم است. يقين است زماني که داراي مجلس بوديم وکلا از طرف تمام ملت بايد در مجلس باشند؛ اما چه نوع وکيل براي اين مجلس لازم است؟ داراي چه صفاتي بايد باشند؟... لااقل بايد مسلمان و طريقهي جعفري را دارا باشند؛ از خدا بترسند... آيا از سي الي 36 کرور جمعيت ايران غير از سه چهار هزار نفرشان بيشتر رأي دادهاند؟ پس معلوم ميشود که هيچ يک از اهالي ايران وکيل در مجلس ندارند... مراد من همه اينجاست. وکيل مسلمان، مسلمان بايد باشد...
پس يکي از مستدعيات ما اين است که اين چند نفر را از مجلس خارج نمايند...
مطلب دوم: مجلس براي ما خيلي خوب است. مشروطيت خيلي بجاست، اما مشروطه بايد قوانين و احکامش سر مويي از طريقهي شرع مقدس نبوي خارج نشود... اين آزادي که اين مردم تصور کردهاند، آزادي کفر در کفر است... فقط آزاديشان يک چيز است که فقط و فقط در خير عموم، اگر کسي چيزي به خاطرش رسيد بگويد، لاغير، اما نه تا اندازهاي بايد آزاد باشد که بتواند توهين از کسي بکند... کسي که داراي اين آزادي است بايد توهين از مردمان محترم بکند؟آيا گفتهاند فحش بايد بگويد و بنويسد؟... آزادي قلم و زبان براي اين است که جرايد آزاد نسبت به ائمهي اطهار هر چه ميخواهند بنويسند؟... در اين موقع حاجشيخ دست برد از زير کتابي يک ورقه روزنامه درآورد به دست آقاي طباطباييداد... ]وي[ با صداي بلند بنا کرد به خواندن. تا به مرور به مطالب ائمهي اطهار و به خصوص به حضرت سيدالشهدا و حضرت ابوالفضل(ع) رسيد... ]موضوعاين بود[: «شما مردمان نادان چرا اين قدر اعتقاد به اين اشخاص داريد که در 1300 سال قبل به يزيد بن معاويه ياغي شده، قشون فرستاد خود و همراهانش را کشتند. حالا اين مردم روضهخواني نمايند...» اين مرد پستفطرت بياندازه ائمهي اطهار را توهين و تحقير کرده بود. بعد از آني که آقاي طباطبايي اين روزنامه را خواند يک مرتبه بي اختيار به گريه در آمد...
اما مسئلهي سوم: ... سزاوار است که پيشوايان و مجتهدين دين شريف اسلامي پايمنبر حاضر باشند و يک نفر واعظ متهم فاسدالعقيده در بالاي منبر هزاران ناسزا نسبت به علما... بگويد؟ و شما در پاي منبر گوش کنيد و خنده نماييد و از نطاقي و لفاظي او تعريف و تمجيد نماييد؟.. اين چند نفر واعظ که قبح اعمال و نيت فاسد ايشان بر همه کس مکشوف است يا بايد از تهران مهاجرت نمايند يا قدغن شوند قدم بر منبر بگذارند.»[66]
مذاکرات به جايي نرسيد و دو سيد، شبانه از حرم با عصبانيت خارج شدند.[67] مخالفين شيخ فضلالله راهي جز تهمت و فحاشي نداشتند، از اين رو او را متهم کردند که کار او با تحريک و کمک مالي شاه انجام ميپذيرد؛ اما اين تهمت چنان غير قابل قبول بود که حتي سفير انگليس که از مخالفين سرسخت شيخ بود و او را از مرتجعين خوانده استگزارش داده که «در مورد شيخ فضلالله، شاه را متهم ميکنند که او را تشويق نموده است که به اينکار دست بزند. اين حرف به کلي بياساس است. شيخ در نتيجهي مجادلات خودش با علماي همطراز خود بست نشسته است. اين موضوع ارتباطي به شاه ندارد.»[68]
شيخ و عالمان همراهش علماي بلاد را از قصد خود مطلع کردند و به مراجع نجف نيز تلگرافهايي مخابره کردند. شيخ توانست نظر مراجع نجف را به خود جلب کند و از آنها پشتيباني دريافت کند.
مرحوم سيد کاظم يزدي از مراجع و فقيهان ساکن در نجف در پاسخ به تلگراف بستنشينان نوشت: «از تجري مبتدعين و اشاعهي کفريات ملحدين که نتيجهي حريت موهومه است قرار مسلوب... بعونالله متمنيات ايشان شدني نيست.»[69]
تلگرافي از ناحيهي ملا محمدکاظم آخوند خراساني و آيتالله عبدالله مازندراني به شيخ مخابره شد که وحشت عجيبي در مشروطهطلبان ايجاد کرد. آن دو مرجع در اين تلگراف که توسط حجتالاسلام نوري به مجلس ارسال کردند، نوشتند که اضافه کردن «مادهي شريفهي ابديه که به موجب اخبار واصله در نظامنامهي اساسي درج و قانونيت مواد سياسيه و نحوها من الشرعيات را موافقت با شريعت مطهره منوط نموده، از اهم مواد لازم و حافظ اسلاميت اين اساس است و چون زنادقهي عصر به گمان فاسد، حريت اين موضع را براي نشر زندقه و الحاد، مغتنم و اين اساس قويم را بدنام نموده، لازم است مادهي ابديهي ديگر در رفع اين زنادقه و اجراي احکام الهيهـ عزاسمهـ بر آنها و عدم شيوع منکرات درج شود....»[70]
اين تلگراف موجب شد تا روشنفکران دست به يک سلسله عمليات تبليغاتي گسترده زدند و دو مرجع ساکن نجف را نسبت به شيخ بدبين کردند و از اين تاريخ آن دو بيشتر جانب مشروطهخواهان را گرفتند.
سرانجام مجلسيان در مقابل شيخ تسليم و با شيخ وارد مذاکره شدند: «شيخ فضلالله موادي را پيشنهاد کرد که بايد در قانون اساسي ذکر شود. برجستهترين مواد آن، مادهاي است که مذهب رسمي ايران مذهب جعفري خواهد بود... ديگر آنچه قوانين که براي عدليه خواهد گذشت بايد مطابق احکام شرع باشد»[71]
با قبول اين شرايط، حاج شيخ فضل الله پس از گذشت سه ماه در 8 شعبان 1325 ق از تحصن بيرون آمد.[72] حاجشيخ فضلالله با احترامات شايسته وارد تهران شد... و در منزل مشغول درس و بحثـ کما في السابقـ گرديد.»[73] اين در حالي بود که هر زمان بر ميزان اهانت و افترا به او، از ناحيهي روزنامهها و محافل موسوم به «مشروعهطلب» افزوده ميشد و شايعهي پيوست او با استبداد از اين زمان رواجي خاص يافت. [74]
پي نوشت ها:
[46]. لوايح آقا شيخ فضلالله نوري، پيشين، ص 13.
[47] . مذاکرات دورهي اول مجلس تقنينيه، بيجا، بيتا، ص 195 .
[48] . رک : صور اسرافيل سال اول، شمارهي 15، (15 جماديالاولي 1325 ق) صص 2ـ4
[49] . محمد ترکمان، ج 2، پيشين، ص 184 .
[50] . رجبي، محمد حسن، علماي مجاهد، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1382، ص 530.
[51] . صالحي،عليمحمد، انديشه سياسي شيخ فضلالله نوري، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامي، 1388، ص 57.
[52] . چهارده قرن...، پيشين، ص 456-457.
[53]. محمد ترکمان، پيشين، ج 1، ص 261.
[54]. لوايح آقا شيخ فضلالله نوري، پيشين، ص 42.
[55]. همان، ص 43.
[56]. همان، ص 44.
[57] . چهارده قرن تلاش شيعه براي ماندن و توسعه، پيشين، ص 479.
[58]. محمد ترکمان، پيشين، ج 1، ص 267.
[59] . چهارده قرن تلاش شيعه براي ماندن و توسعه، پيشين، ص 480.
[60]. لوايح آقا شيخ فضلالله نوري، پيشين، ص 32.
[61]. همان، ص 48.
[62]. رسائل مشروطيت، پيشين، ص 158.
[63]. همان، ص 160.
[64]. همان، ص 162.
[65]. محمد ترکمان، ج 2، پيشين، ص 200.
[66]. همان، ص 209ـ 213.
[67] . چهارده قرن تلاش شيعه براي ماندن و توسعه، پيشين، ص 466.
[68]. معاصر، حسن، تاريخ استقرار مشروطيت ايران مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان ، ج 1، تهران، انتشارات ابن سينا، 1353، ص 368.
[69]. تاريخ مشروطه ايران، پيشين، ص 381-382.
[70]. همان، ص 411.
[71]. حسن اعظام قدسي، پيشين، ص 160.
[72] . علماي مجاهد، پيشين، ص 530.
[73]. حسن اعظام قدسي، پيشين، ص 160.
[74] . انديشه سياسي شيخ فضلالله نوري، پيشين، ص 61.
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.