پاسدار شهيد محمدصادق کرمي، فرزند علياصغر و فاطمه، متولد 29 آبان ماه 1365 در تهران، از نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود. وي در تاريخ 13 اسفند ماه 1404 در جريان حمله به بيت رهبري و با رهبر معظم و شهيد انقلاب به درجه رفيع شهادت نائل آمد. پيکر مطهرش در امامزاده عبدالله شهرري به خاک سپرده شد.
او متأهل و داراي سه فرزند بود. شهيد کرمي از سال 1384 وارد سپاه پاسداران شد و به عنوان مربي غواصي، رشتههاي مختلف غواصي و نجاتغريق را به نيروها آموزش ميداد. وي همچنين در نوجواني فرمانده پايگاه بسيج مسجد صاحبالزمان (عج) در شهرري بود. وي در تيمهاي حفاظتي نيز سابقه درخشاني داشت؛ در دوران رياست رؤساي جمهور ايران به ويژه شهيد رييسي فعاليت داشت و در 8 ماه پاياني عمر خود به عنوان محافظ ويژه رهبر معظم و شهيد انقلاب در بيت رهبري مشغول بود. حتي يک بار هم در اين راه زخم برداشت و دو ماه بستري شد. شهيد کرمي از سربازان سردار سليماني بود و در مأموريتهاي متعددي شرکت داشت. او وصيتنامه خود را از مدتها پيش نوشته بود و شب پيش از شهادت، وداعي عجيب با مادر خود داشت. پيکر مطهرش در معراج شهدا با نيمي از بدن (از سر تا کمر)، تحويل خانواده شد.
در ادامه مادر شهيد؛ خانم فاطمه غفاري از فرزند خود ميگويد: پسرم در 29 آبان 1365 در تهران به دنيا آمد. شب تولدش، شب ولادت امام جعفر صادق (ع) بود. در بيمارستان و در زمانيکه داشتم فرزندم را به دنيا ميآوردم، حضرت فاطمه زهرا (س) را در کنارم احساس کردم که به من فرمودند: فرزندت، پسر است، اسمش را محمدصادق بگذار. اين عنايت الهي بود که از همان ابتدا مسير زندگي پسرم را رقم زد.
پدرش، علياصغر کرمي، از نيروهاي مسلح است. برادرم، شهيد حسن غفاري، از مدافعان حرم و سربازان سردار سليماني بود که به شهادت رسيد. محمدصادق با دايي خود چهار سال فاصله سني داشت و بسيار به هم نزديک بودند. محمدصادق متأهل بود و سه فرزند دارد: مطهره که 9 ساله است، محمدطاها که 12 ساله و محمدمحسن که 3 ساله است. زندگي مشترک با همسرش را با سادگي و ايمان آغاز کرد. پسرم در آغاز زندگي به همسرش گفت:من فقط ايمان دارم و بس؛ و همين ايمان بود که او را به اين جايگاه رساند.
محمدصادق از کودکي با ايمان و عشق به اهلبيت (ع) بزرگ شد. من با خدا عهد بسته بودم که بدون وضو به اين بچه شير ندهم و اين عهد تا پايان دوران شيرخوارگي ادامه داشت. من با خودم نيت کرده بودم که اين بچه را با پاکي و طهارت بزرگ کنم و ميديدم که اين کار چه تأثيري در روحيه و ايمانش داشته است. هر بار که ميخواستم به او شير بدهم، وضو ميگرفتم و اين کار را تا آخرين روزهاي شيرخوارگياش انجام دادم.
از 5 سالگي، عشق به امام حسين (ع) در وجودش شعلهور بود. در ايام محرم، هميشه سينهزني ميکرد و ميگفت: اين کار را براي امام حسين (ع) انجام ميدهم. مهم اين بود که بتواند ارادت خود را به سيدالشهدا (ع) نشان دهد. من اين صحنهها را بارها ديدم و هر بار اشک در چشمانم حلقه ميزد. او از همان کودکي عاشق اهلبيت (ع) بود و اين عشق هر روز در وجودش بيشتر ميشد.
براي نماز صبح، روش جالبي داشت. يک ليوان آهني و چند مداد رنگي کنار دستش ميگذاشت و نخ را به ليوان ميبست. وقتي ميخواست بخوابد، نخ را دور دستش ميپيچيد تا هنگام خواب، با حرکت دست، مدادها به زمين بريزند و صدايشان او را براي نماز صبح و مناجات قبلش بيدار کند. يک بار به من گفت: مامان، من ميخواهم مثل تو براي نماز صبح بيدار شوم. تو چطور بيدار ميشوي؟ اما او اين روش را ابداع کرد تا خوابش نبرد و به عبادت برسد. اين نشان ميداد که از همان کودکي چقدر به عبادت و ارتباط با خدا اهميت ميدهد.
ولايتمداري از بارزترين ويژگيهاي او بود. در پنج سالگي، وقتي امام خميني (ره) به رحمت خدا رفت، آنقدر گريه کرد که ما مجبور شديم او را براي آخرين ديدار همراه خود ببريم. يادم است که ميگفت: منم ببريد، منم ميخواهم آقا را ببينم. اين عشق به رهبر، تا آخرين لحظات زندگياش با او بود و هيچوقت کمرنگ نشد.
محمدصادق از نوجواني به مسجد و نماز جماعت علاقه داشت. در 15 سالگي فرمانده پايگاه بسيج مسجد صاحبالزمان (عج) در شهرري شد به گشتهاي شبانه و فعاليتهاي بسيجي ميپرداخت. او شبها به همراه دوستانش براي گشت و پاسداري از محله بيرون ميرفتند و اين کار را با عشق و علاقه انجام ميدادند. هيچوقت از فعاليت خسته نميشد و هميشه ميگفت:من بايد براي انقلاب کاري کنم.
او عکاس و فيلمبردار مراسم مذهبي بود و تمام برنامههاي مسجد را به صورت افتخاري ضبط ميکرد. من خودم هم عکاس بودم، اما محمدصادق اين کار را با دقت و وسواس بيشتري انجام ميداد.
محمدصادق به پرداخت خمس و واجبات مالي خود بسيار مقيد بود. شب بيستوسوم ماه رمضان را که شب قدر و برکت است، براي پرداخت خمس خود انتخاب کرده بود. ميگفت: اين شب، شب رحمت و برکت است و بهتر است که خمس را در چنين شبي پرداخت کنم. اين نشان از نگاه عميق معنوي او به مسائل مالي و عبادي بود.
ارادت خاصي به امام جواد (ع) داشت. هر وقت به مشهد ميرفت، از درب بابالجواد وارد حرم ميشد. هميشه ميگفت: من عاشق امام جواد (ع) هستم و دوست دارم از بابالجواد به زيارت بروم. دوستانش ميگفتند که او در حرم، وقت زيادي را نزديک ضريح امام رضا (ع) ميگذراد و با اشک با ايشان حرف ميزند.
محمدصادق بسيار مهربان و دلسوز بود. مخصوصاً به بچهها علاقه زيادي داشت. هر سال در مراسم شيرخوارگان حسيني که در اولين جمعه محرم برگزار ميشد، لباسهاي کوچک براي کودکان تهيه ميکرد و آنها را بستهبندي ميکرد و اولين جمعه محرم که به شيرخوارگان حسيني (ع) و حضرت علي اصغر (ع) اختصاص داشت؛ بين بچهها پخش ميکرد. ميگفت: من بايد براي کودکان امام حسين (ع) کاري کنم. اين کوچکترين کاري است که ميتوانم انجام دهم.
با پدر و مادرش بسيار محترمانه رفتار ميکرد. من هيچوقت نديدم که به من يا پدرش بياحترامي کند يا صدايش را بلند کند. هميشه با لبخند با ما حرف ميزد و خيلي به ما محبت ميکرد. شب آخر هم که به شهادت رسيد، با بوسيدن دستان من، محبت و احترامش را نشان داد. هيچوقت فراموش نميکنم که دستانم را بوسيد و گفت: مامان دستت درد نکنه، خيلي زحمت کشيدي.
ايمان و اعتقادش به شهادت، زبانزد همه بود. هميشه ميگفت: شهادت آرزوي من است. قبل از شهادتش، وصيتنامه نوشته بود و ميدانست که به زودي به آرزويش ميرسد. عاشق شهادت در راه خدا بود.
از غواصي در سپاه پاسداران تا حضور در تيم حفاظت
محمدصادق از سال 1384 وارد سپاه پاسداران شد. در آن زمان 19 سال داشت. از اين انتخاب بسيار خشنود بودم و پدرش که خود نظامي بود، او را بسيار تشويق ميکرد. از همان ابتدا با عشق و علاقه وارد سپاه شد و هرگز از اين مسير پشيمان نگرديد.
محمد صادق ورزشکار بود، به هنگام ورودش به سپاه پاسداران وارد حوزه ورزشي غواصي شد و غواصي را آموزش ميداد. نقل ميکردند که محمدصادق بسيار ماهر بود و با حوصله و دقت به فراگيران آموزش ميداد.
محمدصادق همزمان با غواصي، محافظ نيز بود. ابتدا در تيم حفاظت رياست جمهوري فعاليت ميکرد. پس از آن، هنگامي که آقاي رئيسي به رياست جمهوري رسيد، به تيم حفاظت او پيوست. اما در هشت ماه پاياني عمر خود افتخاري ديگر نصيبش شد. به عنوان محافظ ويژه حضرت آقا در بيت رهبري مشغول به کار شد. به اين مسئوليت بسيار افتخار ميکرد و ميگفت:مادر، به خود ميبالم که در تيمحفاظت مقام معظم رهبري هستم.
محمدصادق به دليل اينکه حقوق دريافتي براي مخارج زندگي مشترکش کافي نبود، شغل دوم نيز داشت. چرم کيفهاي کوچک توليد ميکرد و آنها را در مغازه به فروش ميرساند. پس از پايان ساعت کاري، به کارگاه ميرفت و تا شب به کار مشغول ميشد. همواره ميگفت: بايد حلالترين روزي را براي خانواده خود فراهم آورم.
محمدصادق عاشق کار بود. هرگز بيکار نمينشست و همواره در حال فعاليت بود. حتي در ايام تعطيل، به جاي استراحت، به کارهاي خود ميرسيد و هيچ گاه احساس خستگي نميکرد.
لبيک به سردار سليماني
در آستانه زندگي مشترک مادرش ادامه ميدهد: محمدصادق تازه ازدواج کرده بود. تنها دو هفته از مراسم عروسياش ميگذشت که مأموريتي مهم فرا رسيد. سردار سليماني با او تماس گرفت و دستوري صادر کرد که نياز به حمل محمولهاي به سوريه داشت. محمدصادق بدون کوچکترين ترديدي، تازهترين روزهاي زندگي مشترکش را رها کرد. اين نشان از تعهد و مسئوليتپذيري بينهايت او داشت که حتي شيرينترين لحظات زندگي را فداي وظيفه ميکرد. مادر شهيد در اين باره ميگويد: آن شب، برادرزادهام عروسي داشت و محمدصادق به من گفت: مادر، ما به سوريه ميرويم. پرسيدم براي چه؟ گفت: سردار سليماني دستور يکمأموريت داده است. برايش مهم نبود که تازه عروس دارد، مهم انجام وظيفه بود.
شب وداع؛ بوسههايي که ماندگار شد
شب دوازدهم اسفند ماه 1404، آخرين شبي بود که مادر، فرزند خود را در آغوش کشيد. محمدصادق براي افطار به منزل مادر آمده بود. مادر شهيد با چشماني اشکبار روايت ميکند: آن شب آش رشته پخته بودم، چون محمدصادق به آن علاقه خاصي داشت. تا ساعت يک و نيم بامداد در منزل ما بود و با هم نشستيم و صحبت کرديم. هنگامي که ميخواست برود، نزديک من آمد و دستانم را بوسيد و گفت: مادر، دستت درد نکند، خيلي براي من زحمت کشيدي. برايش دعاي خير کردم. از منزل خارج شد، اما در سر کوچه، يک بار ديگر برگشت و دوباره با من وداع کرد. اين کار را هرگز انجام نداده بود. محمدصادق هيچوقت عادت نداشت که برگردد و دوباره خداحافظي کند، اما آن شب استثنا بود. گريهام گرفت و فهميدم که ديگر برنميگردد.
خواب دختر؛ پيشگويي شهادت
دختر نه سالهاش، مطهره، شب پيش از شهادت پدر، خوابي عجيب ديد. صبح که بيدار شد، با پدرش تماس گرفت و گفت: بابا، خواب ديدم که شهيد شدهاي و تو را در بغل داييام دفن کردند. مادر شهيد نقل ميکند: محمدصادق وقتي اين خواب را از دخترش شنيد، لبخندي زد و گفت: خدايا شکرت که شهادت نصيبم ميشود. مطهره پرسيد: بابا چرا ميگويي خدايا شکرت؟ محمدصادق پاسخ داد: شهادت خوب است و ما بايد خدا را شکر کنيم که اين مقام را به ما عنايت ميکند. اين پاسخ، نشان از آمادگي کامل او براي ديدار معبود داشت.
صبح شهادت؛ لبيک به رهبر
صبح روز سيزدهم اسفند 1404، ساعت 8 صبح، در حمله مجدد به بيت رهبري و همزمان با شهادت رهبر معظم انقلاب، محمدصادق کرمي نيز به فيض شهادت نائل آمد. او که هشت ماه پاياني عمر خود را به عنوان محافظ ويژه حضرت آقا مشغول بود، در اين حادثه جان خود را فداي رهبر و انقلاب کرد.
مادر شهيد با صدايي لرزان، اما سرشار از افتخار ميگويد: از صبح آن روز، دلهره عجيبي داشتم. چند بار با محمدصادق تماس گرفتم، اما گوشياش جواب نميداد. ساعت دو بعد از ظهر بود که برادرم تماس گرفت و گفت: محمدصادق شهيد شده است. باورم نشد. اما واقعيت اين بود که پسرم در کنار رهبر خود و در راه دفاع از ولايت، به آرزوي ديرينهاش رسيده بود. وقتي به معراج رفتم و پيکر مطهرش را ديدم، نيمي از بدن او، از سر تا کمر، سالم بود و پاهايش نبود. صورتش را بوسيدم و گفتم: صورتت سرد است، يخ کرده است آن روز، سختترين روز زندگي من بود.
سخن پاياني مادر
مادر شهيد در پايان، با چشماني پر از اشک، اما لبخندي رضايتبخش بر لب، ميگويد: محمدصادق فداکار بود. او براي اسلام و براي رهبرش جان داد و با رهبرش شهيد شد. من خوشحالم که پسرم در اين راه رفت و هيچ ناراحتي ندارم. خدا را شکر ميکنم که فرزندم به نتيجه و پيروزي رسيد. او به مقام والايي دست يافت که بسياري آرزوي آن را دارند. از خدا ميخواهم که به من صبر عطا کند و مرا در راهي که پسرم رفت، ثابتقدم نگه دارد.
پيکر مطهر اين شهيد والامقام، در امامزاده عبدالله (شهرري)، در قطعه شهدا خاک سپرده شد. هميشه آرزو داشت که در کنار شهدا دفن شود و اين آرزويش برآورده گرديد. امروز مزارش زيارتگاه عاشقان و دلباختگان ولايت است.
- گفتگو از آرش سليميفر
- تنظيم از سعيده نجاتي
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.