إلهي، ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم؛ از رموز زيج و ربع مجيت واُسْطُرْلاب باخبرم و از اسرار جام جم خويش بيخبر.
إلهي، بت سنگين شکستن نيک آسان است، و بُت نفْس شکستن سخت دشوار؛ خنک آن که از امّتِ خليلِ بت شکن است، که هر دو را بشکست!
إلهي، اگر سر مويي باورم شود که پيشه ام در پيشگاه تو پذيرفته است، چون سروي که از وزش باد به چپ و راست مي چمد، چنان پاي کوبي و دست افشاني کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم.
إلهي، آن که را عشق نيست ارزش چيست؟
إلهي، خروس را سحر باشد و حسن را نباشد!
إلهي، سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، که آن جهاد اصغر است و اين اکبر.
إلهي، حسن عبدالله، عبدالله خراب آبادي بود و حال عبدالجمال عشق آبادي شد.
إلهي، حاصل فکرم بي فکري است؛ خنک آن که از فکر بگذشت!
إلهي، خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائفِ آن کجا و عارفِ اين کجا؟ آن سفر جسماني است و اين روحاني، آن براي دولتمند است و اين براي درويش، آن اهل و عيال را وداع کند و اين ماسوا را، آن ترک مال کند و اين ترک جان، سفرِ آن در ماهِ مخصوص است و اين را همة ماه، و آن را يک بار است و اين را همة عمر، آن سفر آفاق کند و اين سفرِ أنفس، راهِ آن را پايان است و اين را نهايت نبود، آن مي رود که برگردد و اين مي رود که از او نام و نشاني نباشد، آن فرش پيمايد و اين عرش، آن مـُحرِم مي شود و اين مَحْرَم، آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عاري مي شود، آن لبيک مي گويد و اين لبيک مي شنود، آن تا به مسجدالحرام رسد و اين از مسجد اقصي بگذرد، آن استلام حجر کند و اين انشقاق قمر، آن را کوه صفاست و اين را روح صفا، سعي آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعي اين يک مرّه در کشور هستي، آن هروله مي کند و اين پرواز، آن مقام ابراهيم طلب کند و اين مـُقام ابراهيم، آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات، آن عرفات بيند و اين عَرَصات، آن را يک روز وقوف است و اين را همه روز، آن از عرفات به مشعر کوچ کند و اين از دنيا به محشر،آن درک منا را آرزو کند و اين ترک تمنـّا را، آن بهيمه قرباني کند و اين خويشتن را، آن رَمي جَمَرات کند و اين رجم همزات، آن حَلق رأس کند و اين ترک سر، آن را (لا فسوقَ و لا جِدالَ في الحج) است و اين را «في العمر»، آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين، لاجَرَم آن حاجي شود و اين ناجي، خنک آن حاجي که ناجي است!
إلهي، وسعت جهان کياني که اين است، فُسحت عالم رباني چون خواهد بود؟
إلهي، از من آهي و از تو نگاهي.
إلهي، به 43 رسيده ام. چند سال ايام صباوت بود و بعد از آن تا اربعين، دوران نخوت جواني و غرور تحصيل فنون جنون، اينک حاصل بيداري دوساله ام، آهِ گاه گاهي است. «يا لا اله الاّ انت»، جز آه در بساط ندارم، از من آهي و از تو نگاهي.
إلهي، عمري آه در بساط نداشتم و اينک جز آه در بساط ندارم.
إلهي، غبطة ملائکه اي مي خورم که جز سجود ندانند. کاش حسن از ازل تا ابد در يک سجده بود!
إلهي، تا کي عبدالهوي باشم، به عزّتت عبدالهو شدم.
إلهي، از نخوردن رسوايم و از خوردن رسواتر.
إلهي، سست تر از آن که مست تو نيست کيست.
إلهي، عبدالله و محمد و علي و فاطمتين و حسين را به حسن ببخش، و حسن را به محمد و علي و فاطمه و حسنين!
إلهي، همه اين و آن را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشايي تر از خود نيافت.
إلهي، هر که شادي خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دلِ شکسته ده! که فرموده اي: «أنا عِندَ مُنکَسِرَهِ قلوبهم».
إلهي، دل بي حضور، چشم بي نور است، اين، دنيا را نمي بيند و آن عقبا را.
إلهي، فردِ تنها تويي که ماسوايت همه زوج ترکيبي اند و صمد فقط تويي، که جز تو پُري نيست و تو همه اي که صمدي.
إلهي، حسين شيرخوارم آهنگ برخاستن مي کند و از ناتواني و بي تابي بر خود مي لرزد تا دستش را بگيرم و بايستانمش که آرام گيرد، حسن هم حسين توست و جز تو دستي نيست. به شيرخوار حسين دست حسن را گير!
إلهي، حسينِ شيرخوارِ حسن را به حسن ببخش و حسن را به شيرخوار حسين!
إلهي، آن که خواب را حبالة اصطياد مبشّرات نکرده است، کفران نعمت گرانبهايي کرده است، که دري از پيغمبري است.
إلهي، مراجعت از مهاجرت به سويت، تعرّب بعد از هجرت است، و تويي که نگهدار دلهايي.
إلهي، هشيار را با بستر و بالين چه کار و مست را با دين آئين چه کار.
إلهي، آن که در نماز جواب سلام نمي شنود، هنوز نمازگزار نشده. ما را با نمازگزاران بدار!
إلهي، خوشا آن که بر عهدش استوار است و هميشه محو ديدار است!
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.