صبح يکي از روزهاي پاييزي، خودرويي مقابل ساختمان پزشکي قانوني توقف کرد و راننده با عجله از خودرو پياده شد و به سمت سرنشين ديگر رفت تا به او کمک کند از خودرو پياده شود. مرد ميانسال که توان راه رفتن نداشت در حالي که دستمالي خوني را روي سرش نگه داشته بود به سختي پياده شد تا وارد ساختمان شود اما ناگهان از هوش رفت و روي زمين افتاد.
با افتادن مرد ميانسال و باتوجه به آنکه خونريزي شديدي داشت مأموران اورژانس به سراغش آمده و او را به بيمارستان منتقل کردند. مرد ميانسال که به سختي صحبت ميکرد به يکي از مأموران اورژانس گفت: «پسرم هومن اين کار را با من کرد.»
مرد ميانسال اين کلمات را به زبان آورد و بعد از آن بيهوش شد و به کما رفت. راننده خودرويي که همراه مرد ميانسال بود در تحقيقات خود را برادر مرد مجروح معرفي و اظهار کرد برادرش با وي تماس گرفته و گفته با پسرش درگير شده و ازمن خواست دنبالش بروم و او را به پزشکي قانوني برسانم تا بتواند از پسرش شکايت کند.
مرگ مرد ميانسال در بيمارستان
در حالي که تحقيقات از خانواده اين مرد ميانسال ادامه داشت، خبر رسيد که وي در بيمارستان جان باخته است. بدين ترتيب موضوع به بازپرس کشيک قتل پايتخت اعلام شد و تيم بررسي صحنه جرم وارد عمل شدند.
کارآگاهان اداره دهم پليس آگاهي که در تحقيقات پي برده بودند متوفي قبل از مرگ، پسرش را عامل اين حادثه معرفي کرده بود وي را بازداشت کردند. هومن در بازجوييها به قتل پدرش اعتراف کرد.
10 سال دنبال کار بودم، بارها تحقير شدم
چند روز قبل وقتي هومن براي تکميل تحقيقات و بازجويي به اداره آگاهي منتقل شده بود که در گفتوگوي کوتاهي به تشريح جزئيات اين ماجرا پرداخت.
از خودت بگو چند ساله هستي و شغلت چيست؟ 34 ساله هستم اما کار و کاسبي درست و حسابي ندارم در واقع نانخور مادرم هستم. يک خواهر دارم که مدرک دکترا دارد و استاد دانشگاه است خودم هم تا مقطع فوق ليسانس رشته مديريت کسب و کار درس خوانده ام. مدتي هم به خاطر علاقه ام علوم کامپيوتر خواندم و دوره هاي متعددي گذراندم.
در سايت هاي کاريابي خيلي دنبال کار بودم چند جا هم آزمون هم استخدامي دادم؛ اما فايدهاي نداشت. نه پارتي داشتم نه سابقه کار. هر جا ميرفتم براي مصاحبه ميگفتند با شما تماس ميگيريم اما کسي تماسي نگرفت.
10 سال دنبال کار بودم بارها تحقير شدم با اينکه خيلي استعداد داشتم اما برايم فايدهاي نداشت. تا اينکه چند سال قبل به مادرم مبلغي ارث رسيد و از پدرم خواست که با آن يک ماشين بخرد تا من با ماشين کار کنم. پدرم هم گفت به شرطي موافقت ميکنم که ماشين را به اسم خودم بخرم. در واقع ميخواست با پول ارثيه مادرم براي خودش خودرويي بخرد و اجازه دهد من گاهي با آن کار کنم. مادرم در کل زن کم رويي است و حتي با اين سن و سال يک کارت به کارت ساده را نميتواندانجام دهد هميشه هم در مقابل پدرم سکوت ميکرد.
پدرم مشکل اعصاب داشت و قرصهايش را نميخورد
مشکل اصليات با پدرت بر سر چه بود؟ به نظرم پدرم آدم خوش اخلاقي نبود و سر هر موضوعي مدام من و مادرم را سرزنش مي کرد. او مشکل اعصاب داشت و چند سالي تحت درمان بود تا اينکه 8 ماه قبل سر لجبازي با من و مادرم داروهايش را قطع کرد و تنش در خانهمان بيشتر شد.
چرا با شما لج کرده بود؟ نمي دانم کلًا اخلاقش اين طور بود. شايد به خاطر همان بيماري اش بود. خودش را از همه بالاتر ميديد حتي طوري با فاميل رفتار کرده بود که ديگر کسي به خانه ما رفت و آمد نميکرد. در دوران دبيرستان سر موضوعي از من شکايت کرد و براي چند ساعت بازداشت شدم.
اينها همه برايم عقده شده بود. اين اواخر هم که رفتارش بدتر شده بود و دائم خودش را نفرين ميکرد. فاميل به او ميگفتند که رفتارت را با خانواده ات تغيير بده، اما او بدتر رفتار ميکرد. من يک خواهر کوچکتر دارم که محجور است و رفتارش دست خودش نيست اما پدرم او را هم کتک ميزد.
ميدانستم که يک اتفاقي در خانواده ما ميافتد
تصورش را ميکردي چنين اتفاقي بيفتد؟ راستش را بخواهيد ديگر خسته شده بودم و ميدانستم که يک اتفاقي در خانواده ما ميافتد براي همين بيشتر اوقات سرم را با شطرنج و بازيهاي رياضي گرم ميکردم تا فکرم مشغول باشد و سختي شرايط را متوجه نشوم.
از روز حادثه بگو. روز قبل از اين ماجرا پدرم با مادرم دعوا کرد حتي ميخواست به مادرم حمله کند که من مانعش شدم. دعوايشان سر پول بود. مادرم گفت پول بده براي خرج و مخارج زندگي و داروهاي خواهرم اما پدرم قبول نميکرد.
مادرم گفت حداقل ماشين را بده که هومن با آن کار کند و بتواند پول داروها را بدهد. اما پدرم اصلاً توجه نميکرد.
من سنگصبور مادرم بودم وقتي از درد دلهايش ميگفت و سختيهايي که در زندگي با پدرم کشيده بود حالم بد ميشد دلم برايش ميسوخت. حسرت يک مسافرت به دلش مانده بود ولي پدرم با اينکه خودش با دوستان و فاميلش به مسافرت ميرفت به مادرم توجهي نميکرد.
روز حادثه دوباره دعوا شد و پدرم چاقو برداشت و ميخواست به مادرم حمله کند که چاقو را از او گرفتم. به حياط رفت و چوب بزرگي برداشت و با آن به سرم ضربه زد بهطوريکه چوب چند تکه شد. من هم با همان تکهها دو ضربه به سر پدرم زدم. خودم وحشت کردم وقتي روي زمين افتاد ترسيدم و به عمويم زنگ زديم و کمک خواستيم.
پدرت را به بيمارستان برديد؟ عمويم به خانه ما آمد خواستيم او را به بيمارستان ببريم اما گفت ميخواهد اول به پزشکي قانوني برود تا طول درمان بگيرد و از من شکايت کند. هرچه اصرار کرديم اول به بيمارستان برويم قبول نکرد.
دلم براي مادرم خيلي تنگ شده
از مادر و خواهرانت خبر داري؟ دلم براي مادرم خيلي تنگ شده است. ميدانم من نباشم مادرم هيچ کاري نميتواند انجام دهد. به من ميگفت يک هفته از من دور شوي من ميميرم. خواهر بزرگترم به من رضايت داده الان منتظر خواهر ديگرم هستيم که محجور است.
اگر محجوريتش ثابت شود و مادرم قيم او شود رضايت ميدهد اگر نه که خود خواهرم بايد رضايت دهد. او خيلي باهوش است. کم حرف ميزند اما همه چيز را متوجه ميشود اميدوارم او هم رضايت دهد. هرچند که بايد از جنبه عمومي جرم محاکمه و مجازات شوم. بدترين مجازات حق من است.
پشيماني؟ خيلي پشيمانم هرچه باشد پدرم بود هرچند ميتوانست پشتيبان و حامي من باشد اما الان خيلي پشيمانم که اين اشتباه بزرگ را مرتکب شدم و هم خودم را بدبخت کردم هم خانوادهام را از هم پاشيدم.
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.