سيد محمد فسايي (1240 - 1324) ملقب به فصيحالزمان و متخلص به رضواني، غزل زيبا و شيوايي دارد که در مجالس و محافل به ياد مولايمان حضرت صاحبالزمان (عجلالله تعالي فرجه) خوانده ميشود.
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
به کسي جمال خود را ننمودهاي و بينم
همه جا به هر زباني، بوَد از تو گفتگويي
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تن من، ببَر از ميانه گويي
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مويم
شدهام ز ناله نالي، شدهام ز مويه مويي
همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم که چنگي بزنم به تار مويي
چه شود که راه يابد سوي آب، تشنه کامي
چه شود که کام جويد ز لب تو کامجويي
شود اين که از ترحم، دمي اي سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلويي؟
بشکست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شکند اگر سبويي
همه موسم تفرج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه، بنشين کنار جويي
نه به باغ ره دهندم، که گلي به کام بويم
نه دماغ اينکه از گل شنوم به کام، بويي
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي
ز چه شيخ پاکدامن سوي مسجدم بخواند؟
رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاک کويي!
نظري به سويِ «رضوانيِ» دردمندِ مسکين
که به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.