( پدر شهيدان عزيز، مجيد و حبيب محمد خانلي)
سال 1304 خورشيدي است. حسين آقا، آشپز خوشنام و خوشسليقة مجالس تبريز، در خانهاش توي محلة سرخاب، بين خانوادة پُرجمعيتش نشسته است. او در انتظار به دنيا آمدن فرزند ديگرش است.
فرزند به دنيا ميآيد. اسمش را ميگذارند؛ رجب. رجب، سه برادر و دو خواهر دارد و با تمام وجود به آنها عشق ميورزد.
مشكلات مالي و اقتصادي حسين آقا نگذاشت كه رجب، بهموقع مشغول سوادآموزي و تحصيل شود. پانزده سال از عمرش گذشته بود كه ديگر بيسوادي را تاب نياورد.
رجب ميداند كه «ميرزا عباسقلي وقايعي» مكتبخانه دارد و به بچهها خواندن و نوشتن ياد ميدهد. از جلوي مكتب كه ميگذرد، صداي قرآن خواندن بچهها، قرار از دلش ميربايد. او نيز دوست دارد قرآن بخواند. پيش خود ميگويد: «اين چه مسلماني است كه از قرآن هيچ نداند و حتي نتواند آن را بخواند!»
ميرود نزد ميرزا.
ـ منم ميخوام قرآن خوندن ياد بگيرم. سواد داشته باشم كه بخونم و بنويسم.
ميرزا عباسقلي قبول ميكند كه او هم بيايد و كنار بقية بچهها بنشيند. رجب، قواعد را كه ياد گرفت، خواندن قرآن را شروع كرد؛ از سورههاي كوچك و از روي عمّ جزء. بعد از آن ديگر خوب ميخواند و خوب هم مينوشت.
حسين آقا ديگر تنها نبود. رجب در همة كارها، حتي در آشپزي به او كمك ميكرد. در كنار پدر، قد ميكشيد و به سمت جواني قدم برميداشت. جوان برومندي شده بود؛ حسين آقا به او نگاه ميكرد و لذت ميبرد.
ـ ديگر وقت آن شده كه برايش آستين بزنيم بالا!
رجب وارد بيستوپنج سالگي شده بود كه پدرش قصد كرد او را از تنهايي درآورد. برايش همسر خوبي در نظر گرفته بود.
چند نفر از خانوادة رجب، در منزل ايران خانم پينهدوست نشستهاند. او را براي رجب خواستگاري كردهاند و جواب مثبت گرفتهاند. ايران دوازدهساله نشان ميدهد. هنوز در عالم كودكي است؛ در كوچه پس كوچهها مشغول بازي است و نميخواهد دنياي شيرين كودكياش را از دست بدهد. عمة رجب هم، ايران را توي همين كوچه پس كوچهها ديده بود و پسنديده بود. خانة عمه در همسايگي خانة پينهدوستها بود. خودش هم نشست و وصلت را با شيرينزبانيهايش جوش
داد.
عمه خياط بود. خانمهاي محل را خوب ميشناخت. ميدانست كه خانوادة ايران، خانوادة خوبي هستند و ايران براي رجب مناسب است. پدر ايران در «تيمچة حاج قاسم» -بازار تبريز- دباغي داشت. با زحمت، مخارج زن و فرزندانش را تأمين ميكرد. ايران هم در خانوادهاي پُرجمعيت رشد كرده بود؛ چهار خواهر داشت و پنج برادر.
البته، پيش از اين حرف و حديثها رجب چندبار ايران را در خانة عمه ديده بود و از او خوشش آمده بود. حرفها زده شد و وصلت سر گرفت.
سالها گذشت. با به دنيا آمدن اولين فرزند خانواده كه دختر است، شادماني آنها دوچندان ميشود. شش سال از زندگي مشتركشان گذشته است كه مجيد با تولدش، برگ زريني ميشود در تاريخ زندگي آن دو.
حاج رجب ميگويد: «سال 1335 مجيد به دنيا آمد. استعداد فوقالعادهاي داشت. بسيار فعال و كوشا بود. مثل بقية بچهها وقت خودش را بيهوده تلف نميكرد. ديپلم رياضي كه گرفت، براي رفتن به سربازي مصمم شد. دورة آموزشي را در پادگان عجبشير به پايان رساند. ميخواست براي ادامة خدمتش به سنندج برود كه باد خوش انقلاب وزيدن گرفت!»
سربازها با يكديگر پچپچ ميكنند. زمزمهاي بين مردم پيچيده است، ميگويند: «حاجآقا خميني فرمان داده كه سربازان از پادگانها فرار كنند و با فرار خود به رژيم منحوس پهلوي، ضربة ديگري بزنند!»
مجيد با شنيدن اين فرمان، از پادگان فرار ميكند و خدمت سربازي را نيمهتمام ميگذارد.
با پيروزي انقلاب و شكلگيري سپاه پاسداران، مجيد سپاه را جايي مناسب براي خدمت ميبيند و پاسدار ميشود؛ پاسداري معتقد، مصمم و استوار.
پاييز سال 1361؛ گيلانغرب و سومار، مملو از جوانان جان بر كفي است كه براي انجام عمليات مسلمبنعقيل با يكديگر پيمان ميبندند كه تا پاي جان در مقابل دشمن بايستند. در ميان آن همه نيرو، بعضي چهرهها درخشش ديگري دارند. يكي از آنها مجيد است. صورت او مثل ماه ميدرخشد!
ـ يا مسلم!...
آتش خشم، منطقه را از گلولههاي توپ و خمپاره آكنده است. جنگ سختي درگرفته و هر از چندگاهي گلي پرپر ميشود و در خون خود ميغلتد. مجيد لحظه به لحظه به آرزوي ديرينة خود نزديكتر ميشود. فرشتگان، در آسمان منطقه پر گشودهاند!
در خانة آقا رجب، جشن عروسي حميد برپا است. حميد دو سال بعد از مجيد به دنيا آمده است؛ سال 1337. او تحصيلات خود را پس از پايان يافتن دورة راهنمايي رها كرده و به نانوايي مشغول شده بود. وقتي كه آقا رجب، براي خودشان نانوايي راه انداخت، حميد براي پدرش شاطري ميكرد. زمان سربازياش كه رسيد، رفت سربازي و دورة آموزشياش را در پادگان عجبشير به پايان رساند. سربازي را كه تمام كرد، به عضويت كميتة انقلاب اسلامي درآمد و در كميتة شهيد قاضي طباطبايي به انجام وظيفه پرداخت.
جشن ازدواجش، با خبر شهادت مجيد، به تأخير افتاد.
حزب «خلق مسلمان»، به نام خلق، عليه ملت و انقلاب اسلامي در مناطق آذرينشين كشور آشوب به پا كرده بود. به شكلهاي مختلف و با ايجاد بينظمي به جامعه آسيب ميرساند. در يكي از آن آشوبها، حميد مورد حملة افراد اين حزب خائن قرار گرفت. او از نواحي دست، پا، كمر و سر دچار آسيب شد و به افتخار جانبازي نايل آمد.
آقا رجب و ايران خانم در سال 1339، صاحب پسري ديگر به نام حبيب شده بودند. حبيب، پس از پايان يافتن دورة راهنمايي، بهناچار تحصيلات خود را رها كرد تا به پدر كه آن زمان به نقاشي ساختمان اشتغال داشت، كمك كند. او تقريباً يك سال پيش از پيروزي انقلاب اسلامي يعني 29 بهمن سال 1356 به مدت هشت روز، در بازداشت ساواك قرار گرفته و با مداخله و شفاعت مرحوم آيتالله قاضي طباطبايي از بند ساواك رهايي يافته بود.
حبيب، خدمت سربازي خود را در سنندج و تكاب به پايان برد و با آغاز جنگ تحميلي، به عضويت بسيج سپاه پاسداران درآمد. او بارها حضور در خطوط مقدم جبهه را تجربه كرد و بهدفعات مجروح شد؛ اما آرزويي ديگر در سر داشت.
16 بهمن سال 1361، فكه شاهد حضور نيروهاي جان بر كفي است كه خود را براي انجام عملياتي ديگر عليه بعثيان آماده ميكنند. اينجا همان جايي است كه حبيب را به آرزوي ديرينهاش ميرساند. او در كوران آتش و دود به قلب دشمن ميزند. همرزمانش به گمان اينكه او مجروح شده و به عقبه اعزام گرديده، به جستوجويش نميپردازند. عمليات والفجر مقدماتي به پايان ميرسد و خبري از حبيب نميشود.
پانزده سال ميگذرد تا پيكرش را بياورند و چشمانتظاري خانواده پايان يابد.
بار ديگر مردم تبريز، همانطور كه براي مجيد سروده بودند، براي حبيب ميسرايند:
اين گل پرپر از كجا آمده؟
از سفر كرب و بلا آمده!
عزيز متولد سال 1340 بود. او هم دورة راهنمايي را كه خواند، ترك تحصيل كرد و به پدر در نقاشي ساختمان كمك ميكرد. پس از پايان خدمت سربازي، در سال 1363 عضو رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.
عزيز با دختري بر سر سفرة عقد نشست كه پدرش شهيد شده بود. همسر عزيز، پيش از او، به عقد برادرش درآمده بود. اما قبل از آنكه زندگي مشترك را تجربه كند، او نيز به خيل عظيم شهدا پيوسته بود. عزيز هم در نهم ارديبهشتماه سال 1364 حين انجام مأموريت به درجة رفيع شهادت نايل آمد.
حسن، جعفر و حسين كه سه پسر ديگر آقا رجب هستند، در سالهاي 1342، 1345 و 1346 به دنيا آمدهاند.
حسن عضو رسمي سپاه شد و از رزمندگاني است كه حضور در جبهه را بارها تجربه كرده و توفيق آن را داشته كه در نُه ماهگي همراه پدر و مادر، كربلاي معلي را زيارت كند.
جعفر، به عنوان بسيجي، در جبهه حضور يافته و به جانبازي مفتخر است.
حسين نيز افتخار آن را دارد كه در كنار رزمندگان، با دشمن جنگيده و شهداي جنگ تحميلي را همراهي كرده
است.
حاج رجب از خاطراتش ميگويد: «سال 42 به مشهد مقدس رفتم براي زيارت امام هشتم. بعد رفتم زيارت حضرت معصومه، عليهاالسلام. رفتن من به قم، مصادف شد با پانزده خرداد. در مدرسة فيضيه توسط نيروهاي ساواك دستگير شدم. مفصل، از من بازجويي كردند. وقتي مجاب شدند كه فقط براي زيارت آمدهام، مُهري كف دستم كوبيدند و رهايم كردند. من تا آزاد شدم، همراه با جمعيت عظيمي كه براي ديدار امام خميني ميرفتند، عازم منزل ايشان شدم.
برايم توفيق بزرگي بود كه در فاصلهاي نزديك با امام بنشينم و به دستانش بوسه بزنم.
امام مشغول سخنراني شد. عجيب بود؛ امام كه صحبت ميكرد، تمام مردم اشك ميريختند. درست مثل مجلس عزا اشك ميريختند. آن مردم واقعاً آن روز داغدار بودند. امام ميگفت و مردم گريه ميكردند. آن روز را هرگز فراموش نميكنم!
29 بهمنماه سال 56، مردم تبريز عليه رژيم سفاك پهلوي و به حمايت از امام، قيام كردند. در آن قيام، خانوادهام را بسيج كردم و به جمع راهپيمايان پيوستيم.
مدتي در منزل آيتالله قاضي طباطبايي كار ميكردم. يادم ميآيد يك روز آقاي قاضي فرزندشان را صدا زدند و به ايشان گفتند: «استاد مطهري به شهادت رسيدند، بعد از ايشان من هم شهيد ميشوم.» همينطور هم شد. يعني مرحوم قاضي به اين شكل خبر شهادتشان را اعلام كردند.
آيتالله قاضي گاهي بعضي امور را به من محول ميكردند و من تمام تلاشم آن بود كه از عهدة امور محوله بهخوبي برآيم.
در دوران دفاع مقدس، يك بار همة بچهها رفته بودند جبهه و خانه خالي بود. من بودم و حاج خانم. شهيد مهدي باكري مرا صدا زدند و گفتند: تمام بچهها را فرستادي جبهه و خودت ماندي؟ بعد هم شرايطي را ايجاد كردند كه براي مدتي، من و حاج خانم به مناطق جنوب كشور رفتيم و خدمت كرديم.
به جز اين، بنده در تشكيل كميتة انقلاب بسيار تلاش كردم و حدود سيزده سال نيز عضو رسمي بنياد شهيد بودم.»
عزيز در وصيتنامهاش نوشته است: «اگر من در راه خدا شهيد شدم، شهادت را خودم انتخاب كردم. در اين راه، جان ناقابل خود را خواهم داد تا درخت انقلاب آبياري شود.»
مجيد نيز در وصيتنامهاش گفته است: «پدر، مادر، برادران و خواهرم! تنها خواهش من از شما اين است كه هميشه امر امام را به جا بياوريد.»
و اين نيز قسمتي از وصيتنامة شهيد حبيب محمدخانلي؛ «مرگ حق است. چه خوب است كه مرگ فيسبيلالله باشد. چه لذتي بالاتر از اينكه انسان، شهيد شود! عزيزانم، شهيد زنده و ناظر است. پس چرا غم ميخوريد؟ مگر نه اين است كه من امانتي بودهام از خداوند نزد شما؟ حال، خداوند اين امانت را از شما ميخواهد پس بگيرد. چرا گريه و شيون ميكنيد! شما بايد خيلي خوشحال باشيد؛ از اين بابت كه مسئوليت امانتداري شما به سر آمده است.»
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.