حميدرضا اسماعيلي؛ اگر قرار باشد براي شناخت ايدئولوژي سياسي انجمن حجتيه و شيخ محمود حلبي از يک مفهوم دقيق استفاده کنيم، بهترين مفهوم «آنارشيسم محافظهکارانه» است.
انديشه و ايدئولوژي سياسي حلبي در رسته انديشههاي محافظهکارانه و مخالف هرگونه اصلاحگري قرار ميگيرد. اما از سوي ديگر، با طرح انديشه تعطيلي حکومت در عصر غيبت، به گرايشهاي آنارشيستي نزديک ميشود. هرچند که در جنگ دو ضد «محافظه کاري» و «آنارشيسم» در ايدئولوژي حلبي، پيروزي با محافظه کاري است. علت اين امر هم در «رهيافت پراگماتيستي» او به قدرت است.
بحران معرفتشناسي
«آنارشيسم سياسي» حلبي در «آنارشيسم معرفتشناسانه» او ريشه دارد که خود محصول «بحران معرفتشناسي» اوست. «بحران معرفتشناسي» درد مشترک جريانهاي مختلف ديني اعم از اخباريگري، شيخيه، انجمن حجتيه و سلفيهاست. مسأله همه آنها «فهم درست از دين»؛ و پاسخ همگي اتخاذ رويکرد شديد عليه علم و فلسفه بوده است؛ چه علوم ديني و چه غيرديني.
اخباريها با طرد معارف ديگر، تنها به روايتها پناه بردهاند. شيخيه براي اينکه مطمئن شوند فهم آنها از دين درست است مفهوم «رکن رابع» را مطرح کردند. سلفيها ايده بازگشت به «سلف صالح» را به ميان کشيدند و مکتب معارفيها نيز با رد فلسفه و هر نوع منبع شناختي غيرمرتبط با معصوم طريق ديگري را مطرح کردند؛ که انديشه و ايدئولوژي حلبي محصول همين طريق ديگر است.
ايدئولوژي شيخ محمود حلبي پيش از هرچيز يک نهضت ضدروشي است که به مقابله با انواع روشهاي علمي و معرفتي پرداخته است؛ عليه علم، فلسفه، عرفان و حتي نحو. از منطق عبور کرده و ناقد آن است، اما به منطق و قواعد فکري و علمي جديدي نرسيده و از اينرو به التقاطي معرفتشناسانه دچار شده است. او به شدت عليه فلسفه و عرفان سخن ميراند و از نمادهاي فلسفه و عرفان همچون «ملاصدرا» و «ابنعربي» با توهين و فحاشي ياد ميکند، تا علاوه بر مخالفت با عرفان و فلسفه، احساس عميق منفي خود عليه آنها را نيز نشان دهد. او همچنين فقهاي بزرگ شيعه همچون شيخ مفيد و طوسي را از طعن و تحقير بي نصيب نگذاشته
است.
اين همه گريز براي آن است که نميخواهد به قالبها و روشهاي هيچ علمي تن دهد. اين ايدئولوژي با آن مخالفخوانيهاي ضدروشي، در حقيقت به آنارشيسمي روشي ـ معرفتي ميرسد. عدم دانش عميق در هر يک از علوم و نيز وجود برخي روحيات را ميتوان از عوامل اين رويکرد دانست.
در آنارشيسم معرفتي او خواب، علوم غريبه و روش هاي غيرمعمول و بدون قاعده علمي و ادعاهاي ديدار با امام دوازدهم و داستانهايي از اين ديدارها جايگاهي عالي براي باور به برخي امور پيدا کرده؛ و به دليل تقدسي که دارند جاي علوم را ميگيرند؛ تا حدي که هيچ علمي ياراي ابطال آنها را ندارد.
اگر منابع شناختي را به سه منبع کلي «عقل»، «تجربه» و «شهود» تقسيم کنيم شيخ محمود حلبي، بهرغم آنکه از هر سه بهره ميبرد و به ويژه تفسير خاصي از امور غيبي دارد، هيچ يک را معتبر نميداند. او در بسياري از سخنرانيها و نوشتههاي خود عليه همه اين منابع سخن گفته است.
اگر در غرب افرادي چون فايرابند به صورت روشمند از ضدروش و آنارشيسم روشي سخن مي گويند! آنارشيستهاي وطني ما ادله و مباحث روشمندي براي رسيدن به اين ادعا ندارند.
آنارشيسم محافظهکارانه
اين جريان در حوزه سياست نيز به ايدئولوژي «آنارشيسم محافظهکارانه» رسيد. گرچه آنارشيسم و محافظهکاري در مقابل يکديگر قرار دارند، اما چون در دستگاه فکري حلبي با نوعي عملگرايي همراه شد به يک گرايش متضاد و دوگانه انجاميد. ايدئولوژي مذکور با طرح باور «تعطيلي» حکومت در عصر غيبت مرزهاي آنارشيسم را درنورديد، و سپس با اتخاذ فرصتطلبي به توجيه اطاعتپذيري از قدرت فائقه پرداخت و بهسمت محافظهکاري اقتدارگرا پيش
رفت.
اينگونه نيز ميتوان گفت که در ايدئولوژي سياسي حلبي، آنارشيسم معطوف به آرمانها و فراواقعيتهاست و محافظهکاري ناظر به واقعيتهاست. در اين ايدئولوژي همه حکومتها و صاحبان قدرت غاصب هستند و از اين جهت فرقي ميان آنها نيست. لذا ناپاک بودن حکومتها به اين معنا نيست که بايد عليه آنان خيزش کرد. چون حکومت بعدي نيز همين وضعيت را دارد. اين ايدئولوژي با محکوم کردن هر گونه جنبش و خيزشي در عصر غيبت، جامعه را به يک ايستايي و پذيرش هر نوع حکومتي ولو سلطه جائر دعوت ميکند.
خردستيزي و محافظهکاري موجود در اين ايدئولوژي بود که توجه حکومت پهلوي را براي ميدان دادن به تشکيلات انجمن در فضاي بسته سياسي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 فراهم کرد. گرچه آن ايدئولوژي با ايدئولوژي ناسيوناليستي و باستانگراي حکومت پهلوي و مدرنيزاسيون آن سازگاري نداشت، اما ابزار خوبي براي پيشبرد برخي سياستها و کنترل نيروهاي مذهبي بود.
اين ايدئولوژي به دليل آنارشيسم معرفتي جلوههاي مختلفي پيدا ميکند و در هنگام تأسيس تشکيلات ممکن است گروههاي مختلف و متضادي را به سوي خود جذب کند. آنها هر کدام با جلوهاي از اين ايدئولوژي ارتباط گرفته و جذب آن شدهاند. ممکن است برخي مجذوب ابعاد ساختارشکنانه آن شده باشند و گروهي نيز مجذوب ابعاد محافظهکارانه آن. اينجاست که مشاهده ميشود در دوره حساس انقلاب اسلامي، اعضاي انجمن به دو گروه اصلي تقسيم ميشوند؛ حاميان انقلاب و مخالفان آن.
جزميت و مطلقگرايي پلي براي استبداد سياسي
از ويژگيهاي مهم اين ايدئولوژي، «جزميت و مطلقگرايي» است. پيروان اين مکتب چون معارف خود را معارف الهي ميپندارند، داشتههاي خود را خطاناپذير و الهي، و برتر از فهم و علوم ديگران که انساني و خطاپذير است، ميدانند.
ايدئولوژي حلبي که با تحقير عقل و ادعاي «معرفت در نزد ما است و بس» همراه است به تحقير تلاش هزاران ساله علمي بشري و استبداد معرفتي و سياسي ميانجامد. در اين ايدئولوژي عقل که عنصر اصلي استقلال، رشد و برابري انسانهاست تعطيل ميشود و استبداد از کانونيترين نقطه آن، که در نظام معرفتي و ذهن بشر است، شروع ميشود. انکار عقل، انکار فرديت و شخصيت انسانها را در پي دارد و به ايجاد طبقه ممتاز مسلط بر ديگران ميانجامد؛ طبقهاي که عقل و تفسيرشان از آن متون به رسميت شناخته شده است.
با اين زمينه، چنانچه چنين تفکري و ايدئولوژياي بتواند در دورهاي قدرت سياسي را بهدست بگيرد، به نوعي از استبداد سياسي خواهد انجاميد.
راهبرد نادرست مبارزه با بهاييت
بهرغم سخنرانيهاي فراوان حلبي در دوران پهلوي، نقدهاي او به مسائل سياسي بسيار معدود و محدود است. او در اين دوران بهجاي مبارزه با عوامل فساد سياسي، اقتصادي و اجتماعي، مبارزه با فلاسفه و عرفاي اسلامي را در اولويت قرار داده بود! او حتي جز چند مورد جزئي مطالب چنداني در نقد و ردّ بهاييت در منابر نداشت؛ باوجود اينکه او رئيس انجمن حجتيه بود و انجمن خود را پيشتاز مبارزه با بهاييت ميدانست. افزون بر اين، راهبرد انجمن در مبارزه با بهاييت، راهبردي نادرست بود و تأثيري در جلوگيري از رشد و نفوذ اين سازمان سياسي نداشت. بهاييت سازماني سياسي و وابسته به اسراييل و آمريکا بود که در حوزههاي مختلف اقتصادي، سياسي، نظامي و فرهنگي حکومت پهلوي نفوذ کرده بود، اما انجمن بدون اشاره به اين موارد با بهاييت به مثابه يک فرقه عقيدتي برخورد ميکرد و بيشتر فعاليتهاي خود را معطوف به سطوح پايين بهاييان قرار داده بود.
حلبي و انجمن حجتيه ميخواستند در ظل حمايتهاي حکومت پهلوي و زير سايه پرويز ثابتي، معاون امنيت بهايي ساواک، با بهاييت مبارزه کنند! مبارزهاي که نتايج آن معلوم بود؛ چنانکه ما شاهد نفوذ روزافزون بهاييت در بسياري از عرصههاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي بوديم. وقتي حلبي به بهانه مبارزه با بهاييت، اعضاي انجمن را از سياست دور ميکرد و اجازه رفتارهاي انقلابي را نميداد، در حقيقت به حفظ ريشه کمک و انجمن را با شاخ و برگ مشغول مي کرد.
نکته ديگر در خطاي راهبردي انجمن در مبارزه با بهاييت اين بود که انجمن با صهيونيسم و اسراييل، به عنوان مهمترين حامي بهاييت، کاري نداشت. آنها با بهاييت به مثابه يک پديده مستقل و فرقهاي برخورد ميکردند. اگر هم از يک عنصر خارجي صحبت ميشد در نهايت بحث به روسيه و انگليس ميانجاميد.
درحالي که اين موضوع قابل دفاع نبود و اسناد و ادله کافي نداشت. بيشتر اسناد مؤيد رابطه بهاييت با آمريکا و اسراييل است. در گذشته هم در نزاع ازليها و بهاييها، انگليسيها مدافع ازليها بودند.
مرحوم حلبي با هر انگيزهاي که داشت، در نهايت براي آنچه که مبارزه با بهاييت ميدانست تحت نظر ساواک با بهاييت مبارزه ميکرد. براي همين هم بود که انجمن در اوج اقتدار ساواک و زماني که با هر تشکيلاتي برخورد ميشد، حتي توانست توسعه بيابد و رشد کند.
در مقابل اين راهبرد براي مبارزه با بهاييت راهبرد امام خميني قرار دارد. امام هم نهضت خودشان را از سال 1341 با مبارزه با بهاييت آغاز کردند. اما ايشان جاي اينکه تحت نظارت ساواک در شهرهاي مختلف تشکيلات راه بيندازند به مبارزه با اساس آن، يعني حکومت پهلوي، صهيونيسم و اسراييل پرداختند. حال نتيجه اين دو نوع مبارزه و راهبرد چه بود؟
در شيوه مبارزه حلبي نتيجه رشد بهاييان و فتح همه مراکز بود، اما در روش انقلابي امام واقعيتي رقم خورد که بهاييان آن را بزرگترين بحران تاريخي خود ميدانند.
منبع: پايگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامي
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.