شعر از حسن زرنقي
بسيجي قطره قطره شمع شد در پاي ميهن سوخت
بسيجي در ميان شعله هاي شوم دشمن سوخت
بسيجي سنگ تهمت خورد اما در خودش نشکست
بسيجي صاف و ساده مثل يک آيينه روشن سوخت
بسيجي داغ دل ها ديد و دائم خون دل ها خورد
بسيجي لاله اي شد بي صدا در چشم گلشن سوخت
بسيجي دامنش آلوده ي نام و مقامي نيست
بسيجي حاج قاسم بود و آخر پاکدامن سوخت
بسيجي آن رشيد عاشق اين آب و خاکي هست
که بعد از مرگ هم او را ز سوز سينه مدفن سوخت
بسيجي آرمان بود و به زير دست و پا آنشب
به جرم ناسزا بر آرمان هايش نگفتن، سوخت
بسيجي بي سلاح آمد به ميدان، دم نزد اما
بسيجي دست خالي در هجوم سنگ و آهن سوخت
بسيجي گاه در مسجد بسيجي گاه در ميدان
بسيجي در دفاع از خاک و دين با جان و با تن سوخت
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.