اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

تناثر النجوم؛

«از يک تعبير تاريخي تا بازنمايي شهادت فرماندهان در ايران معاصر»

- بخش اول

* حجه‌الاسلام‌ والمسلمين دکتر ياسين پورعلي

«از يک تعبير تاريخي تا بازنمايي شهادت فرماندهان در ايران معاصر»

چکيده

نام‌گذاري استعاري سال‌ها بر اساس رخدادهاي برجسته، از شيوه‌هاي معنادار بازنمايي تاريخ و ثبت تجربه‌هاي جمعي در حافظه تاريخي جوامع است. يکي از تعابير قابل‌توجه در اين زمينه، «تناثر النجوم» به معناي پراکنده‌شدن ستارگان است که در روايت‌هاي مرتبط با سال 329 هجري قمري، با فقدان شماري از شخصيت‌هاي برجسته علمي و ديني پيوند يافته است. پژوهش حاضر با هدف بررسي ظرفيت تاريخي، ادبي و تحليلي اين تعبير، امکان تنظير آن با شهادت رهبران و فرماندهان عالي‌رتبه جمهوري اسلامي ايران در جنگ‌هاي سال 1404 خورشيدي را مطالعه مي‌کند. مسئله اصلي پژوهش آن است که اين استعاره تا چه اندازه مي‌تواند چارچوبي معنادار براي فهم پيامدهاي فقدان شخصيت‌هاي محوري در ساختارهاي سياسي و نظامي و بازتاب آن در حافظه جمعي فراهم آورد. اين پژوهش با رويکرد تاريخي و تطبيقي و با تأکيد بر تفکيک شواهد تاريخي از برداشت‌هاي ادبي و الهياتي، وجوه اشتراک و تفاوت دو زمينه تاريخي را بررسي مي‌کند. يافته‌هاي تحليلي پژوهش نشان مي‌دهد که تنظير «تناثر النجوم» با رخدادهاي معاصر، در صورت رعايت ملاحظات منبع‌شناختي، مي‌تواند فراتر از يک شباهت‌يابي ادبي، در چهارچوبي تفسيري براي بررسي بحران معنا، بازسازي اميد اجتماعي، گذار از شخص‌محوري به نهادگرايي، انتقال مسئوليت به نسل‌هاي جديد، تقويت يادگيري سازماني و بازخواني حافظه تاريخي به کار رود. درعين‌حال، تفاوت ميان جايگاه شخصيت‌هاي علمي و ديني در سده چهارم هجري و نقش رهبران سياسي و فرماندهان نظامي معاصر، مانع از يکسان‌انگاري دو دوره است. بر اين اساس، «تناثر النجوم» در اين پژوهش نه نامي رسمي براي سال 1404 خورشيدي، بلکه استعاره‌اي تحليلي براي تأمل در نسبت ميان فقدان شخصيت‌هاي اثرگذار، استمرار نهادي و بازسازي تاريخي جامعه تلقي مي‌شود.

 

مقدمه

در سنت تاريخ‌نگاري ملت‌ها، گاه برخي سال‌ها نه صرفاً با شماره و ترتيب تقويمي، بلکه با نامي شناخته مي‌شوند که عصاره‌اي از مهم‌ترين حوادث و تحولات آن سال را در خود جاي داده است. در چنين نام‌گذاري‌هايي، يک رويداد برجسته، مصيبتي فراگير يا مجموعه‌اي از حوادث تأثيرگذار، چنان در حافظه تاريخي يک جامعه جاي مي‌گيرد که نام آن واقعه به نشانه‌اي براي يادآوري و بازشناسي آن سال تبديل مي‌شود. اين شيوه در تاريخ و فرهنگ عربي و اسلامي نمونه‌هاي شناخته‌شده‌اي دارد؛ از جمله «عام‌الفيل»، سالي که با واقعه اصحاب فيل شناخته مي‌شود(سبحاني، 1385، ص422)، و «عام‌الحزن»، عنواني مشهور براي سال درگذشت حضرت خديجه(س) و حضرت ابوطالب(س)، که از فقدان دو تن از حاميان مهم پيامبر اسلام(ص) حکايت دارد(مقريزي، ج1، ص45). همچنين، «عام‌الرَّماده» عنواني براي سال 18 هجري قمري است که در پي خشکسالي شديد و قحطي فراگير در حجاز، به سبب پراکنده‌شدن خاکسترمانند غبار در اثر بادهاي شديد، به اين نام شهرت يافت(ابن اثير، 1420ق، ج2، ص555). اين نمونه‌ها نشان مي‌دهند که نام‌گذاري يک سال مي‌تواند فراتر از کارکرد تقويمي، به ابزاري براي فشرده‌سازي معنا و ثبت يک تجربه تاريخي در حافظه جمعي تبديل شود.

البته، نام‌گذاري سال‌ها به اين شيوه را نبايد منحصر به فرهنگ عربي دانست؛ بلکه بايد آن را سنتي در روايت و بازنمايي تاريخ به شمار آورد که در جوامع مختلف، با صورت‌ها و کارکردهاي متفاوت، ظهور يافته است. در اين ميان، تعبير «تناثر النجوم» يا «پراکنده‌شدن ستارگان» جايگاهي درخور توجه دارد؛ تعبيري که در روايت‌هاي مرتبط با سال 329 هجري قمري مطرح شده و با فقدان گروهي از شخصيت‌هاي برجسته پيوند يافته است(مجلسي، 1403ق، ج61، ص233). اهميت اين تعبير تنها در اشاره به يک سال تاريخي نيست، بلکه در نيروي استعاري  آن نهفته است: ستارگان در اين تصوير مي‌توانند نماد چهره‌هايي باشند که در عرصه دانش، دين، سياست يا رهبري، روشني‌بخش راه ديگران‌اند؛ و تناثر آنها، تصويري از فقدان هم‌زمان شخصيت‌هايي را پديد مي‌آورد که حضورشان در حيات فکري و اجتماعي جامعه تأثيرگذار بوده است. ازاين‌رو، بررسي منشأ تاريخي اين نام و روايت‌هاي گوناگون درباره آن، مقدمه‌اي ضروري براي بهره‌گيري سنجيده از اين استعاره در تحليل رخدادهاي دوره‌هاي ديگر است.

سال 1404 خورشيدي در تاريخ معاصر ايران با دو دوره جنگ و مجموعه‌اي از فقدان‌هاي سنگين در سطوح عالي رهبري و فرماندهي نظامي همراه شد. در جنگ دوازده‌روزه خرداد و تيرماه اين سال، شماري از فرماندهان ارشد جمهوري اسلامي ايران، از جمله سرلشکر محمد باقري، سرلشکر حسين سلامي، سرلشکر اميرعلي حاجي‌زاده و سرلشکر غلامعلي رشيد، شهيد شدند. در درگيري نظامي ديگري که در اسفندماه 1404 آغاز شد، آيت الله خامنه‌اي، رهبر جمهوري اسلامي ايران، و شماري ديگر از مقام‌هاي عالي‌رتبه، از جمله سرلشکر عبدالرحيم موسوي، نيز شهيد شدند. اجتماع اين رخدادها در محدوده يک سال خورشيدي، از منظر تاريخ‌نگاري و تحليل استعاره‌هاي تاريخي، زمينه‌اي فراهم مي‌آورد تا نسبت ميان فقدان شخصيت‌هاي عالي‌رتبه و بازنمايي نمادين آن در حافظه جمعي بررسي شود.

بر همين اساس، نوشته حاضر مي‌کوشد با الهام از تعبير تاريخي «تناثر النجوم»، امکان ناميدن استعاري سال 1404 خورشيدي به‌عنوان سال «تناثر نجوم» در ايران را بررسي کند؛ تعبيري که در اين پژوهش، نه به‌منزله نامي رسمي يا پيشين براي اين سال، بلکه به‌عنوان پيشنهادي تفسيري براي توصيف فقدان متوالي و هم‌زمان شماري از شخصيت‌هاي برجسته رهبري و فرماندهي به کار مي‌رود. مسئله اصلي آن است که تا چه اندازه مي‌توان ميان زمينه تاريخي کاربرد اين تعبير در سده‌هاي نخستين اسلامي و رخدادهاي نظامي ايران معاصر نسبتي معنادار برقرار کرد؛ و اين قياس چه ظرفيت‌هايي براي فهم تأثير فقدان رهبران و فرماندهان بر ساختار قدرت، حافظه تاريخي و روايت جمعي يک جامعه دارد.

روش اين بررسي بر مطالعه تاريخي و تطبيقي استوار است: نخست، پيشينه و معناي تعبير «تناثر النجوم» و نمونه‌هاي مشابه نام‌گذاري سال‌ها بررسي مي‌شود؛ سپس، رخدادهاي نظامي سال 1404 خورشيدي و فقدان شخصيت‌هاي عالي‌رتبه در آنها بر پايه منابع معتبر بازخواني خواهد شد؛ و در ادامه، وجوه اشتراک و تفاوت دو زمينه تاريخي تحليل مي‌شود. در اين مسير، تفاوت ميان عالمان و شخصيت‌هاي علميِ مورد اشاره در روايت‌هاي کهن با رهبران سياسي و فرماندهان نظامي معاصر ناديده گرفته نخواهد شد؛ زيرا ارزش قياس تاريخي نه در يکسان‌انگاري دو دوره، بلکه در روشن‌کردن ظرفيت و حدود يک استعاره براي توصيف تجربه‌هاي متفاوت انساني و اجتماعي است. اميد است اين بررسي نشان دهد که چگونه يک تعبير برآمده از سنت تاريخ‌نگاري مي‌تواند، با رعايت ملاحظات منبع‌شناختي و پرهيز از تعميم‌هاي شتاب‌زده، به چارچوبي براي تأمل در يکي از دوره‌هاي پرحادثه تاريخ معاصر ايران تبديل شود.

 

مفهوم‌شناسي تاريخي و ادبي تناثر النجوم

 

«تَناثُرُ النُّجوم» ترکيبي عربي است که از دو واژه «تناثر» به معناي پراکنده‌شدن، فروپاشيدن يا فروريختن و «نجوم» به معناي ستارگان تشکيل شده است. اين ترکيب در سنت تاريخي و ادبي عربي و اسلامي، با دو نوع گزارش و برداشت معنايي پيوند يافته است که اگرچه به يکديگر مربوط‌اند، نبايد با هم خلط شوند.

نخست، در برخي گزارش‌هاي تاريخي، اين تعبير براي توصيف پديده‌اي آسماني به کار رفته است که در آن، ستارگان به صورتي غيرمعمول در آسمان حرکت مي‌کردند يا به نظر مي‌رسيد که در حال پراکنده‌شدن و فروريختن‌اند. در گزارشي که به جمادي‌الثاني سال 241 هجري قمري نسبت داده شده، عبارت «ماجت النجوم في السماء و تناثرت الکواکب کالجراد» آمده است؛ يعني ستارگان در آسمان به حرکت درآمدند و اجرام آسماني همچون ملخ‌ها پراکنده شدند(ابن تغري بردي، 1383ق، ج2، ص304). در اين کاربرد، «تناثر النجوم» در درجه نخست وصف يک پديده آسماني در روايت مورخان است؛ هرچند برداشت‌هاي نمادين و پيش‌گويانه از چنين پديده‌هايي نيز در فرهنگ‌هاي تاريخي وجود داشته است.

دوم، اين تعبير در ارتباط با سال 329 هجري قمري، معنايي استعاري يافته است. بنا بر گزارش‌هايي که دربار  اين نام‌گذاري نقل شده، در آن سال شماري از شخصيت‌هاي برجسته علمي، ديني و کلامي، از جمله محمد بن يعقوب کليني ، علي بن محمد سمري  و علي بن حسين بن بابويه قمي ، درگذشتند. حضور چهره‌هايي از سنت‌هاي علمي و مذهبي گوناگون در اين روايت، زمينه فهم استعاري تعبير را فراهم مي‌کند: همان‌گونه که ستارگان در آسمان نشانه‌هاي روشنايي‌اند، شخصيت‌هاي برجسته نيز در جامعه مي‌توانند سرچشمه هدايت، دانش و اعتبار فکري تلقي شوند. از اين منظر، پراکندگي ستارگان تصويري نمادين از فقدان چهره‌هايي است که هر يک در حوزه خود جايگاهي ممتاز داشته‌اند.

بااين‌حال، بايد ميان گزارش‌هاي مربوط به پديده آسماني در سال‌هاي 241 يا 323 هجري و نام‌گذاري مرتبط با درگذشت بزرگان در سال 329 هجري تمايز تاريخي گذاشت(شوشتري، 1415ق، ج7، ص437). اين گزارش‌ها لزوماً به يک واقعه يا يک منشأ واحد اشاره ندارند و نسبت دقيق هر روايت با اصطلاح «تناثر النجوم» بايد با مراجعه به منابع اصلي بررسي شود.

از نظر ادبي، وجه مشترک اين دو کاربرد در تصوير «ستاره» نهفته است. ستاره در معناي حقيقي، جرمي آسماني است؛ اما در زبان استعاري، مي‌تواند نماد فردي ممتاز، راهنما يا شخصيتي اثرگذار باشد. بر همين مبنا، تعبير «تناثر النجوم» قابليت آن را دارد که از توصيف يک پديده طبيعي فراتر رود و به تصويري از فقدان هم‌زمان يا پي‌درپي شخصيت‌هاي برجسته در يک جامعه تبديل شود. البته اين کاربرد استعاري، يک بازخواني ادبي و تاريخي است و نبايد بدون شاهد متني به‌عنوان معناي قطعي و اوليه اصطلاح معرفي شود.

در اين پژوهش، «تناثر النجوم» نه به‌عنوان نام رسمي سال 1404 خورشيدي، بلکه به‌منزله يک چارچوب استعاري براي تحليل رخدادهاي آن سال به کار گرفته مي‌شود. در جريان جنگ دوازده‌روزه و درگيري نظامي بعدي، ايران شاهد کشته‌شدن شماري از فرماندهان عالي‌رتبه و نيز رهبر جمهوري اسلامي بود. اجتماع اين فقدان‌ها در يک سال خورشيدي، زمينه‌اي براي مقايسه با آن برداشت تاريخي از «تناثر النجوم» فراهم مي‌کند که بر از دست رفتن گروهي از شخصيت‌هاي برجسته تأکيد دارد.

بر اين اساس، پرسش پژوهش صرفاً اين نيست که آيا مي‌توان سال 1404 را «سال تناثر نجوم» ناميد؛ بلکه پرسش بنيادي‌تر آن است که اين استعاره تا چه اندازه مي‌تواند براي تحليل فقدان متوالي شخصيت‌هاي عالي‌رتبه، تأثير آن بر ساختار رهبري و فرماندهي و بازتاب آن در حافظه تاريخي جامعه سودمند باشد؟ پاسخ به اين پرسش مستلزم تفکيک مستندات تاريخي از برداشت‌هاي ادبي و نيز توجه به تفاوت‌هاي بنيادين ميان زمينه تاريخي سده چهارم هجري و ايران معاصر است.

در نتيجه، ارزش اين قياس در يکسان‌انگاري دو دوره نيست؛ بلکه در استفاده سنجيده از يک تصوير تاريخي براي فهم تجربه‌اي معاصر از فقدان شخصيت‌هاي اثرگذار است. چنين رويکردي امکان مي‌دهد که تعبير «تناثر النجوم» هم جايگاه خود را در تاريخ‌نگاري اسلامي حفظ کند و هم به‌عنوان مفهومي تحليلي براي بررسي رخدادهاي سال 1404 خورشيدي مورد استفاده قرار گيرد.

فوائد و کارکردهاي تاريخي، اعتقادي و راهبرديِ تنظير «تناثر النجوم» با شهداي دو جنگ سال 1404 خورشيدي

تطبيق تعبير تاريخي «تناثر النجوم» با فقدان رهبران و فرماندهان عالي‌رتبه جمهوري اسلامي ايران در جنگ‌هاي سال 1404 خورشيدي، اگر از سطح شباهت‌يابي ادبي فراتر رود و در چارچوبي تاريخي، الهياتي و تحليلي بررسي شود، مي‌تواند واجد کارکردهاي متعددي باشد. اهميت اين تنظير در آن است که تجربه معاصر را در افق گسترده‌تري از تاريخ قرار مي‌دهد و امکان مي‌دهد فقدان شخصيت‌هاي برجسته نه صرفاً به‌عنوان مجموعه‌اي از حوادث منفرد، بلکه به‌مثابه رخدادي با پيامدهاي معرفتي، رواني، نهادي و تمدني مطالعه شود.

البته، بايد ميان کارکرد تفسيري اين قياس و اثبات تاريخي آن تمايز گذاشت. شباهت ميان دو دوره به‌خودي‌خود اثبات نمي‌کند که رخدادهاي آنها از حيث علل، پيامدها يا جايگاه الهياتي يکسان‌اند(خوانساري، 1376، ص157)؛ بلکه ارزش تنظير در آن است که با حفظ تفاوت‌هاي تاريخي، پرسش‌هايي تازه درباره چگونگي مواجهه جوامع با فقدان شخصيت‌هاي اثرگذار پيش روي ما قرار دهد که در ادامه به برخي از فوائد اين تنظير اشاره مي‌شود:

 

تبديل بحران معنا به فهم تاريخي و بازسازي اميد اجتماعي

 

يکي از نخستين پيامدهاي فقدان پي‌درپي رهبران و فرماندهان برجسته، پديدآمدن نوعي بحران در فهم و تفسير حوادث است. هنگامي که شخصيت‌هايي که نماد اقتدار، تجربه، تدبير و استمرار يک نظام تلقي مي‌شوند، در فاصله‌اي کوتاه از ميان مي‌روند، جامعه ممکن است با پرسش‌هايي بنيادين روبه‌رو شود: چرا چنين فقدان‌هايي رخ مي‌دهد؟ پيامدهاي آنها چه خواهد بود؟ آيا از دست رفتن چهره‌هاي محوري به معناي تزلزل اهداف و آرمان‌هايي است که آنان نمايندگي مي‌کردند؟

نمونه‌اي تاريخي از اين وضعيت را مي‌توان در تجربه جامعه شيعه پس از شهادت امام حسن عسکري(ع) در سال 260 هجري قمري مشاهده کرد. پنهان‌بودن ولادت امام دوازدهم(عج) و ابهام درباره جانشيني امام يازدهم(ع)، زمينه‌ساز بروز اختلاف و سرگرداني در ميان بخشي از جامعه شيعه شد؛ وضعيتي که در منابع و ادبيات اماميه از آن با عنوان «حيرت» ياد شده است(مازندراني، 1382ق، ج7، ص360). در مواجهه با اين بحران، عالمان شيعه کوشيدند از طريق تبيين مباني اعتقادي، پاسخ‌گويي به شبهات و تأليف آثار مستقل درباره امامت و غيبت، به رفع ابهام‌ها و تقويت انسجام فکري جامعه کمک کنند(جمعي از نويسندگان، 1395ش، ص188). آثاري همچون الإمامة والتبصرة من الحيرة، منسوب به علي بن حسين بن بابويه قمي(پاک، 1384ش، ص94)، و کمال الدين و تمام النعمة فى اثبات الغيبة و کشف الحيرة اثر شيخ صدوق، نمونه‌هايي از تلاش علمي براي تبيين مسئله امامت و غيبت‌اند(شيخ صدوق، 1395ق، ج1، ص332). اهميت اين تجربه براي بحث حاضر در آن است که نشان مي‌دهد مواجهه با بحران‌هاي اعتقادي و فقدان دسترسي مستقيم به امام، صرفاً به سرگرداني و اختلاف محدود نماند، بلکه زمينه شکل‌گيري تلاش‌هاي علمي و تبييني براي پاسخ‌گويي به نيازهاي جامعه را نيز فراهم آورد. البته اين نمونه، از حيث ماهيت و زمينه تاريخي با فقدان رهبران و فرماندهان نظامي در ايران معاصر تفاوت دارد؛ ازاين‌رو، کارکرد آن در اين پژوهش نه اثبات همساني دو وضعيت، بلکه نشان‌دادن اهميت بازسازي فهم جمعي و تقويت ظرفيت‌هاي فکري و نهادي در مواجهه با بحران است.

در چنين وضعيتي، بازخواني تجربه‌هاي تاريخي مي‌تواند به جامعه کمک کند تا از واکنش صرفاً عاطفي به سوي فهمي سنجيده‌تر از رخدادها حرکت کند. تنظير وضعيت معاصر با روايت‌هاي مرتبط با سال 329 هجري قمري، از اين جهت اهميت مي‌يابد که فقدان گروهي از شخصيت‌هاي برجسته را در چارچوبي تاريخي و فراتر از يک واقعه منفرد قرار مي‌دهد.

اين قياس مي‌تواند يادآور آن باشد که تاريخ جوامع ديني و علمي، همواره مسيري خطي و عاري از گسست نبوده است؛ بلکه دوره‌هايي از فقدان، دگرگوني و بازآرايي نهادها را نيز در بر گرفته است. بااين‌حال، از اين نکته نبايد نتيجه گرفت که هر فقدان بزرگي ضرورتاً به پيشرفت مي‌انجامد يا هر بحران، مقدمه پيروزي است. اميد تاريخي هنگامي عقلاني و پايدار خواهد بود که با شناخت واقعيت‌ها، ارزيابي آسيب‌ها و تلاش براي ترميم کاستي‌ها همراه شود.

بنابراين، مهم‌ترين فايده اين تنظير در اين بخش، تبديل احساس پراکندگي و بي‌ثباتي به فرصتي براي فهم تاريخي، حفظ انسجام اجتماعي و بازانديشي مسئولانه درباره آينده است. استعاره «تناثر النجوم» در اين معنا، صرفاً تصويري از فقدان نيست؛ بلکه دعوتي به تأمل در چگونگي عبور جامعه از فقدان و بازسازي افق معنايي خويش است.

 

گذار از شخص‌محوري به نهادگرايي و پايداري ساختاري

 

دومين فايده مهم اين تنظير، آشکارکردن نسبت ميان جايگاه شخصيت‌هاي برجسته و ظرفيت نهادها براي استمرار فعاليت در غياب آنان است. در بسياري از نظام‌هاي سياسي، نظامي و علمي، برخي افراد به دليل دانش، تجربه، اعتبار يا توانايي تصميم‌گيري، نقشي فراتر از مسئوليت رسمي خود پيدا مي‌کنند. چنين جايگاهي مي‌تواند در شرايط عادي منشأ هماهنگي و کارآمدي باشد؛ اما اگر دانش، تجربه و اختيار تصميم‌گيري بيش از اندازه در اشخاص متمرکز شود، فقدان ناگهاني آنان ممکن است آسيب‌پذيري‌هاي ساختاري را آشکار سازد.

روايت‌هاي مربوط به سال 329 هجري قمري نيز مي‌توانند زمينه‌اي براي طرح پرسش درباره نسبت ميان فقدان شخصيت‌هاي محوري و استمرار حيات علمي و ديني جامعه فراهم کنند. بااين‌حال، اين نکته که پس از آن دوره، سنت‌هاي علمي شيعه به رشد خود ادامه دادند، به‌تنهايي اثبات نمي‌کند که همه نهادهاي بعدي مستقيماً در واکنش به همان سال پديد آمده‌اند. شکل‌گيري نظام‌هاي علمي و فقهي، حاصل مجموعه‌اي از عوامل تاريخي، اجتماعي و معرفتي در دوره‌هاي مختلف بوده است.

با رعايت اين ملاحظه، مي‌توان از اين تجربه براي طرح يک اصل کلي بهره گرفت: پايداري يک سنت فکري يا يک ساختار اجتماعي نبايد صرفاً به استمرار حضور اشخاص برجسته وابسته باشد، بلکه به توانايي آن در انتقال دانش، توزيع مسئوليت، پرورش جانشينان و حفظ سازوکارهاي تصميم‌گيري نيز بستگي دارد.

کاربرد اين اصل در زمينه نظامي و سياسي معاصر روشن است. فقدان فرماندهان عالي‌رتبه، ضرورت توجه به جانشين‌پروري، انتقال تجربه، تربيت نيروهاي مستعد، تفويض مسئوليت و استحکام سازوکارهاي سازماني را برجسته مي‌کند. در اين چارچوب، هدف آن نيست که اهميت فرماندهان و رهبران کم‌رنگ شود، بلکه بايد ميان ارزش نقش فردي آنان و ضرورت استقلال نسبي ساختار از حضور هر فرد تمايز گذاشت.

درس نهادي تنظير «تناثر النجوم» آن است که استحکام يک مجموعه را نه فقط با قدرت چهره‌هاي محوري آن، بلکه با توانايي‌اش در ادامه مسير پس از فقدان آنان بايد سنجيد.

ادامه دارد

 

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.