اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

اسم او را من عليرضا گذاشتم...

گفتگو با مادر خلبان شهيد عليرضا حنيفه‌زاد

گفتگو از: اسما محمّدي (گروه لشکر فرشتگان انجمن اسلامي مدرسة شيما 1 تبريز)

اسم او را من عليرضا گذاشتم...

2 اسفند 1400 خبر سقوط يک فروند هواپيماي اف 5 در تبريز پيچيد. گفته ميشد دو خلبان اف 5 براي اينکه هواپيما بر روي خانههاي مردم سقوط نکند، از صندلي و چتر نجات اسنفاده نکردهاند و کوشيدهاند تا هواپيما را به زمين خالي يک ورزشگاه کنار کشتارگاه قديم هدايت کنند. بالاخره هواپيما سقوط ميکند و هر دو خلبان به شهادت ميرسند. يکي از اين دو خلبان سرگرد عليرضا حنيفهزاد بود و 28 سال داشت. در آستانة دومين سالگرد شهادت اين خلبان دلاور به سراغ مادر او رفتيم. متن گفتگوي ما با مادر شهيد را ميخوانيد:

 

براي سوال اول لطفا خودتان را معرفي کنيد تا ما و کساني که اين مصاحبه را ميخوانند بيشتر با شما آشنا بشوند؟

 من جميله عليپور مادر شهيد خلبان عليرضا حنيفهزاد هستم. فرزند دوم خانواده هستم. داراي دو پسر به نامهاي عليرضا و محمد حنيفهزاد. در تبريز هم به دنيا آمديم.

 

چطور شد که اسم عليرضا را براي فرزندتان انتخاب کرديد؟ چه کسي اين اسم را گذاشت؟

اين اسم، انتخاب من بود. وقتي که من هنوز  در خانة پدرم بودم، همساية ما نوهاي داشت که نام او عليرضا بود. وقتي صدايش ميکردند عليرضا، خيلي خوشم ميآمد. اسم عليرضا را از بچگي دوست داشتم. وقتي هم که فرزندم به دنيا آمد، من هم همين نام را که ترکيبي از نام امام علي و امام رضا است، به همسرم پيشنهاد دادم و همسرم هم استقبال کرد و گفت؛ اسم قشنگي است.

اين اسم را خيلي دوست داشتم. صدايش که ميکردم عليرضا، جواب ميداد مامانم، مادرم.

 

نگاه شما به شهادت چگونه است و شهيد چگونه به شهادت نگاه ميکرد؟

من اصلا... اگر عليرضا ميگفت باورم نميشد. ميگفتم حالا جنگ بشود و عليرضا مثلاً برود يا شايد مثل کساني که ماندند او هم بماند. اصلا باورم نميشد هنوز هم باورم نميشود. من خودم شهادت را... چطور بگويم! من خودم هميشه ميگويم خدايا ببخش و ببر. حتي عليرضا به مادرزنش هم گفته بود که شهادتم نزديک است. عليرضا گفته بود «مامان نظرت درباره شهادت چيه؟ اگه من شهيد بشم؟» او هم گفته بود فقط اين نيست که بروي و در جنگ شرکت کني و شهيد بشوي. همين که يک کار خوب انجام بدهي براي من، براي بقيه، براي هم نوعهايت؛ ثوابش مثل ثواب شهادت است. نظر من هم همين بود. ولي همه ميدانيم که شهادت، مقام رفيع و بلندي است که نصيب اولياي خداست و شهيدان اولياءالله هستند.

 

اگر ممکن است خاطرهاي از فرزند شهيدتان، خلبان شهيد حنيفهزاد براي ما تعريف کنيد.

يک بار که به پابوس حضرت علي بن موسي الرضا «عليهالسلام» به مشهد رفته بوديم، گفت مامان عکست را بفرست. نميدانم به نظرش چه جوري آمده بود. گفت خيلي مظلوم شدي مامان! من هم گريهام گرفت و اشک ريختم. اين خاطره از نظر عاطفي خيلي در من تاثير گذاشته است.

ما براي شهدا احساس مظلوميت داريم. ولي آنها شهيد شده و به سعادت ابدي و جاوداني رسيدهاند. عمر انسان که فقط به دنيا نيست. انسان بايد براي عاقبت و آخرت خود فکري بکند. شهدا عاقبت به خير شدهاند و به خوشبختي هميشگي دست يافتهاند. آنها از امور و چيزهاي فاني و گذرا دست برداشتند، جانشان را فدا کردند، با خدا معامله کردند. خوشا به حالشان.

 

لطفا درباره رفتار شهيد در جمع خانواده و دوستان سخن بگوييد؟

فرزندم عليرضا خيلي رئوف بود. خيلي مهربان، خيلي... سعي ميکرد قلب کسي را نشکند. اين حرفها را به اين خاطر نميگويم که بچهام ديگر اينجا نيست و پيش خدا رفته است. واقعا رفتارش خوب بود. از همه خبر ميگرفت. از تک تک دوست، آشنا، فاميل. ميگفت مامان، مامانبزرگ خوبه؟ هميشه مادربزرگش را بيشتر از همه دوست داشت. خيلي خيلي دوستش داشت. حال همه را ميپرسيد. به اوضاع و احوال ديگران و فاميل توجه داشت. خانواده دوست بود. مهربان بود.

 

از حال و هواي روزهاي آخر شهيد بگوييد؟

اواخر گويا حال و هواي ديگري داشت. اصلا جور ديگري بود. شايد تعجب کنيد ولي انگار خودش ميدانست که شهيد خواهدشد. بارها ميگفت که من شهيد ميشوم. اين اواخر برايش ميگفتم؛ عليرضا،مامان، اين چه حرفي است، ناسلامتي تو داري داماد ميشوي؟ ولي عليرضا ميگفت اصلا به نظرت خدا منو قبول ميکند؟ يعني گناهان منو ميبخشد؟ اين حرفها را زياد ميگفت.

يک جوان شايستهاي که تازه تشکيل خانواده داده و معمولا در اين مراحل، آدمهاي عادي از شهادت و مرگ صحبت نميکنند، چرا عليرضا از شهادت حرف ميزد؟ گويي به او الهام شده بود يا شايد هم خبري را ميدانست که آن طور با صراحت از شهادت خودش حرف ميزد. اواخر ميگفت؛ آيا خدا از من راضي است؟ اين خيلي مهم است که انسان همواره به اين فکر کند که خدا از او راضي و خشنود باشد.

شهادت سردار سليماني هم خيلي بر او تاثير گذاشته و علاقة به شهادت و فدا شدن در راه خدا در او بيشتر شده بود.

 

در مورد صبرتان بعد از شهادت ايشان براي ما صحبت کنيد؟

 قلبم خيلي شکسته بود. خب مادرم ديگر... خيلي بيتابي ميکردم ولي سعي ميکردم زياد بروز ندهم. به ياد حضرت زينب کبري «سلام الله عليها» ميافتادم که در يک روز داغ عزيزانش را ديد، داغ امام حسين و داغ ابوالفضل و  علي اکبر و علي اصغر و داغ فرزندانش را ديد، داغ قاسم را ديد...

 

در مورد ايمان و عمل به وظايف ديني شهيد براي ما صحبت کنيد؟

خيلي به وظيفهاش عمل ميکرد. ايمانش خيلي قوي بود. از کودکي به ما نگاه ميکرد به نماز خواندن، روزه گرفتن و دعاهايمان. ولي در ذات خودش هم بود که با نگاه کردن به ما علاقهاش به اجراي وظايف ديني بيشتر ميشد.

 

اگر به عقب برگرديد و بدانيد که ايشان قرار است شهيد بشود، آيا باز هم اجازه ميداديد که نظامي و خلبان شود يا جلوي او را ميگرفتيد؟

 حالا که فکر ميکنم با خودم ميگويم بهتر از اين نميشد رفت پيش خدا...نه جلوي او را نميگرفتم. همه به سوي خدا ميرويم، منم اين است که پاک و بخشيده شده به نزد خدا برويم.

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.