«حميد باکري» جزو اولين نفرات گروه پيشتازي بود که قبل از عمليات خيبر مخفيانه به عمق دشمن رفت و با ديگر همرزمانش توانست مراکز حساس نظامي رژيم بعث را به تصرف دربياورد و کنترل منطقه را در دست بگيرد.
شب چهارشنبه سوم اسفندماه سال 1362 که زمان شروع عمليات خيبر بود، در همان دقايق ابتدايي خبري را با بيسيم به قرارگاه مخابره کرد: «پل مجنون تصرف شد». پلي که در عمق 60 کيلومتري دشمن بود و بعدها به افتخار اين فرمانده رشيد اسلام، نامش را «پل حميد» گذاشتند.
عملياتي که شهيد حميد باکري در آن، اردن را دور زد!
تصرف اين پل در عمليات خيبر موجب شد دشمن نتواند نيروهاي موجود در جزيره را فراري دهد يا حتي نيروي کمکي براي آنها بفرستد. در نتيجه تمام نيروهاي بعثي کشته يا اسير شدند. در همان ساعت ابتدايي عمليات خيبر، 900 نفر از نيروهاي دشمن به اسارت درآمدند. در ميان اسرا، يک سرتيپ عراقي حضور داشت. او از حضور نيروهاي ايراني در آن منطقه حيران و متعجب بود و با نگاهي نگران به سخنان حميد باکري گوش داد که ميگفت: ﻣﻮاﻇﺐ ﺧﻮدﺗﺎن ﺑﺎﺷﯿﺪ! اﮔﺮ ﻗﺼﺪ ﻓﺮار ﯾﺎ ﮐﺎر دﯾﮕﺮي را در ﺳﺮ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻫﻤﻪﺗﺎن را ﺑﻪ رﮔﺒﺎر ﻣﯽﺑﻨﺪﯾﻢ! سرتيپ عراقي ديگر طاقت نياورد و خطاب به فرمانده ايراني گفت: شما چگونه به اينجا آمديد؟! حميد باکري هم خيلي جدي جوابش را داد: ما اردن را دور زديم و از طرف بصره آمديم! سرتيپ عراقي نگاهي به روبرو انداخت و متعجبانه باز پرسيد: پس آن نيروهايي که از روبرو ميآيند از کجا آمدهاند؟ آقا حميد با دست به زمين زد و گفت: از زمين روييدهاند!
کوتاهترين مسيري که ياران حميد باکري را به کربلا رساند
2 روز بود که آقاحميد دائم در چادربود و بيرون نيامد. براي انجام عمليات به هر گرداني ميگفت از کجا بروند و چگونه مسير را طي کنند. ماکتي شبيه جزاير مجنون داخل چادر بود. زمين را کنده بود و در آن آب ريخته بود. با پاچههاي بالازده و بيل به دست، وسط ماکت رفت و اطلاعات هر مکان را به بقيه ميگفت: اينجا جزاير مجنون، اينجا دجله و فرات، اين پل طلاييه است. اينجا هم راه کربلا. تا اسم راه کربلا را آورد، ساير رزمندههاي داخل چادر يک جوري شدند. يکي از آنها به نام شهيد مشهدي عبادي طاقت نياورد و رو به فرماندهاش گفت: حميد آقا! تو را خدا راه کربلا را نزديک کن تا زودتر برسيم. اينجوري که گذاشتيد، خيلي دور است! بچهها بعد از اين حرف، کربلا را از روي ماکت برداشتند و کنار جزاير مجنون گذاشتند و گفتند: اينجوري بهتر شد.
راننده ايفا و الله بندهسي!
راننده ايفا با عجله در جادهاي پر از دستانداز در حال رانندگي بود. آقا حميد به راننده ايفا گفت: چرا ماشين را اين طوري در دستانداز ميبري؟ ماشين داغون ميشود مرد حسابي! به راننده برخورد. بيلش را برداشت و خواست با بيل آقا حميد را بزند که همراه آقا حميد، سريع دست راننده را گرفت و به او گفت: داري چه کار ميکني؟ راننده که آقا حميد را نميشناخت، گفت: ميخواهم زبان اين زبان دراز را قيچي کنم! وقتي به او گفتند که براي چه کسي چوب کشيده است، رنگ و رويش پريد و به دست و پاي آقا حميد افتاد. در آن لحظه، حميد باکري صورت راننده را بوسيد و گفت: الله بندهسي! من فقط براي خودت گفتم که امانت مردم در دستت است. حالا عيبي ندارد، سر کارت برو و ما را هم دعا کن!
ماجراي ورود حميد باکري به مسجد جامع خرمشهر
محمود عباسي فرمانده گردان شهيد مطهري زنجان در عمليات بيتالمقدس خاطره ورودش به شهر خرمشهر همراه با شهيد حميد باکري و شهيد احمد کاظمي اين چنين روايت کرده است: اول خرداد ماه دستور آمد که مرحله چهارم حمله را شروع کنيم و منظر نيروي جديد نباشيم. منطقهاي که به نيروهاي زنجان واگذار شده بود، دژ بين جاده خرمشهر و دژ مرزي بود. منطقهاي حساس که انبار گمرک خرمشهر در آن مسير واقع شده بود. سمت چپ محور عملياتي ما به جاده اهواز ـ خرمشهر وصل بود و سمت راستمان انبارها و نخلستانهاي بالاي خرمشهر بود. گردان ما اولين گردان بود که وارد دروازه خرمشهر شد. شهيد حميدباکري، من و شهيد احمد کاظمي با هم بوديم. با يک موتور به خرمشهر نزديک شديم، ميخواستيم ببينيم ميتوانيم وارد شهر شويم که از ساختمانهاي مشرف تيراندازي کردند.
به سمت راست که آمديم، ديديم يک فرمانده عراقي با جيپ ميآيد که به کمک چند نفر ديگر او را اسير کرديم. يک سرتيپ تمام عراقي بود. از او اطلاعاتي گرفتيم، گفت: تمام نيروهاي عراقي در مدارس و سالنها جمع شدهاند و منتظرند شما برويد تا اسير شوند.
اينها که مقاومت ميکنند بعثي هستند. آخرين مرحله عمليات به پايان رسيد.
اولين نيروهايي که وارد خرمشهر شدند، 2 گردان از زنجان بودند. من و شهيد حميد باکري اولين کساني بوديم که وارد مسجد خرمشهر شديم.
آخرين لحظات شهيد حميد باکري به روايت شهيد احمد کاظمي
ديگر نه نيرويي ميتوانست برسد، نه آتش مقابله داشتيم، نه راهي براي رسيدن مهمات به خط. تصميم گرفتم بمانم. احساس ميکردم راه برگشتي هم نيست که خمپاره شصتي آمد خورد کنارمان و ديدم حميد افتاد و ديدم ترکش آمد خورد به گلويش و ديدم خون از سرش جوشيد روي خاک. ديدم خون راه باز کرد و آمد جلو، ديدم دارم صدايش ميزنم حميد و ديدم خودم هم ترکش خوردهام و ديدم بيسيمچيام آمد، خون دستم را ديد و اصرار کرد بروم عقب.
پيشبيني شهيد حميد باکري از سرنوشت رزمندگان بعد از جنگ
شهيد باکري قبل از شهادت خطاب به همرزمانش گفت: دعا کنيد که خداوند شهادت را نصيب شما کند. در غير اين صورت زماني فرا ميرسد که جنگ تمام ميشود و رزمندگان سه دسته ميشوند: دستهاي که به مخالفت با گذشته خود برميخيزند و از آن پشيماناند. دستهاي که راه بيتفاوتي در پيشگرفته و غرق زندگي مادي ميشوند و دستهاي که به گذشته وفادار ميمانند و احساس وظيفه ميکنند و از شدت مصائب و غصهها دق خواهند کرد. پس از خداوند بخواهيد با رسيدن به شهادت از عواقب زندگي پس از جنگ در امان باشيد، چون عاقبت 2 دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن هم بسيار سخت خواهد بود.
مروري بر زندگي شهيد حميد باکري
حميد باکري در اول آذر ماه سال 1334 ديده به جهان گشود. او بعد از اخذ مدرک ديپلم متوسطه، به سربازي رفت. در سال 1355 ابتدا به ترکيه و از آنجا به لبنان و سوريه رفت تا در دورههاي آموزش چريکي شرکت کند. حميد باکري سپس براي ادامه تحصيلات خود راهي کشور آلمان شد، اما با حضور امام خميني (ره) در حومه پاريس، تحصيل در آلمان را رها کرد و عازم فرانسه شد. او آنجا مأموريت يافت به سوريه و لبنان برود تا با شرکت در دورههاي آموزش نظامي، مهارتهاي جنگ شهري، جنگ چريکي، روشهاي سازماندهي نيرو و شيوه ساختن بمبهاي دستي را فرا بگيرد. مأموريت بعدي او تهيه اسلحه و انتقال آنها به کشور بود. انتقال سلاحها تا مرز ترکيه به عهده حميد و از مرز تا تبريز به عهده برادرش مهدي باکري بود.
حميد باکري در سال 1359 هم مدتي مسؤول اداره بازرسي شهرداري اروميه بود، اما پذيرش مسؤوليتهاي سنگيني همچون آزادسازي کردستان، ساماندهي شهرداري اروميه و محروميتزدايي از روستاهاي استان او را از عمل به تکليف ديني و ملي خود بازنداشت و در سال 1360 به آبادان رفت و با استقرار در خط دفاعي ذوالفقاريه به مبارزه با دشمن پرداخت. باکري در عملياتهاي فتح المبين و بيتالمقدس فرماندهي يکي از گردانهاي تيپ نجف اشرف را بر عهده داشت و در گشودن دژ مستحکم عراقيها در خرمشهر بسيار جانفشاني کرد.
همزمان با فرماندهي مهدي باکري در تيپ 31 عاشورا، حميد باکري نيز به تيپ 31 پيوست و در عمليات مسلم بن عقيل مسؤول محور يکم تيپ عاشورا و در عمليات والفجر مقدماتي فرمانده تيپ 9 لشکر 31 عاشورا بود. همچنين در نبردهاي والفجر 1، والفجر 2، والفجر 4 و خيبر، جانشيني فرمانده لشکر 31 عاشورا را بر عهده داشت.
او در عمليات خيبر در معيت گردانهاي خطشکن لشکر، با نبردي برقآسا خط دشمن را در جزيره مجنون جنوبي شکست و در کوتاهترين زمان ممکن پل شحيطاط، تنها راه ارتباط زميني دشمن با جزاير را به تصرف درآورد. همچنين سه روز در برابر پاتکهاي بيامان دشمن تا پاي جان جنگيد تا اينکه در روز ششم اسفندماه سال 1362 به آرزوي ديرينهاش يعني شهادت رسيد و پيکر مطهرش جاودانه شد. از اين شهيد، 2 فرزند به نام احسان و آسيه به يادگار مانده است.
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.