اظهار نظر 0

روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.

  • برگزیده خوانندگان
  • همه
مرتب کردن بر اساس : قدیمی تر

ناگفته‌هايي درباره سردار سليماني از زبان سرتيم حفاظت حاج قاسم

خانواده شهيد «شهروز مظفري‌نيا» سرتيم حفاظت از سردار سليماني، از ساکنان ديرين محله اوقاف در شرق پايتخت هستند. از وقتي شهروز يک ساله بوده در اين محله ساکن شده و هنوز هم در همان خانه قديمي که گوشه گوشه‌اش براي پدر و مادر پر از خاطره شيطنت‌ها و کودکي‌هاي شهروز و سه فرزند ديگرشان است، زندگي مي‌کنند.

ناگفته‌هايي درباره سردار سليماني از زبان سرتيم حفاظت حاج قاسم

اين درحالي است که تا قبل از شهادت شهيد شهروز مظفرينيا در فرودگاه بغداد حتي خانوادهاش هم نميدانستند در جبهه سوريه و عراق در رکاب سردار سليماني ميجنگد.

در يکي از روزهاي ماه رمضان به رسم همسايگي براي مرور خاطرات شهيد به ديدارشان رفتيم.

 

هيچ وقت از کارش حرف نميزد

 

خانهشان در يکي از کوچههاي فرعي خيابان هنگام است. در آهني حياط که باز ميشود تصوير شهيد در پوستر بزرگي که از بالکن خانه آويزان است، به رويمان لبخند ميزند. خانه ساده است و ديوارها و طاقچه اتاق پذيرايي پر است از قاب عکسهاي کوچک و بزرگي که تصوير شهيد را در برگرفتهاند. پدر، عکسي را که فرزندش روي شانه حاج قاسم دست انداخته نشان ميدهد: «اين عکس بعد از شهادتش به دستمان رسيد.

چون قبلش اصلا نميدانستيم با حاج قاسم است. هربار از کارش ميپرسيدم، ميگفت «بابا، محافظ يک حاج آقاي مهربان هستم. خيلي دوستش دارم او هم به من خيلي اعتماد دارد.» حتي يکبار که فاميلها عکسش را کنارحاج قاسم در يکي از روزنامهها ديده بودند و سربه سرش ميگذاشتند که «آقا شهروز! با بزرگان نشست و برخاست ميکني؟...» باز هم زيربار نميرفت و حرف را عوض ميکرد. دوست نداشت درباره کارش حرف بزند. فقط يک بار خاطره يکي از ماموريتهايش در سوريه را برايم تعريف کرد و گفت: «يک شب با حاج آقا سوار بر موتور در يکي از مناطق جنگي بوديم، داعشيها که متوجه حضورمان شده بودند ما را زير تيربار گرفتند. داغي گلولههايي که از دور و برمان رد ميشدند را حس ميکردم... به حاج آقا گفتم «چرا اينها به ما نميخورد؟» گفت «چون هنوز وقتش نرسيده ...»

 

هر وقت دلتنگ ميشوم، پسرش را بغل ميکنم

 

مادر شمرده و آرام صحبت ميکند. نگاهش به هر گوشه از خانه ميافتد، يکي از خاطرات شهروز برايش زنده ميشود، ميگويد: «بيشتر از رابطه مادر و پسري رفيق بوديم. هر کاري که پيش ميآمد اول به شهروز ميگفتم. مزارش در حرم حضرت معصومه (ع) است. پاهايم درد ميکند و هر هفته نميتوانم به قم بروم، ولي حتما ماهي يک بار ميروم. وقتي دلتنگش ميشوم پسرش را بغل ميکنم. گاهي هم به خوابم ميآيد و با هم حرف ميزنيم.

در يکي از خوابهايم آمد جلو دستانم را گرفت گذاشت روي صورتش و گفت: «مامان، ببين من سالمم غصه نخور، چيزيم نشده، گريه نکن...» مادر چشم به پلکان خانه مياندازد و حرفهايش اينطور ادامه ميدهد: «سالها همراه همسر و فرزندانش در طبقه بالاي همين خانه زندگي ميکرد. عاشق کوکوسبزي بود و هر وقت از ماموريت ميآمد يک کيلو سبزي کوکو و نان سنگک ميخريد تا برايش کوکو بپزم. بعد از شهادتش دلم نيامد کوکوسبزي بپزم، فقط يک بار پختم و به نيتش خيرات دادم.»

بچهها دلتنگ پدرشان هستند

از شهيد مظفرينيا دو دختر و يک پسر به نام «عليرضا» به يادگار مانده که همراه مادرشان در قم و کنار خانواده مادري زندگي ميکنند. عليرضا 3 ماه و 18 روز پس از شهادت پدر به دنيا آمده و حالا در آستانه 2 سالگي کم کم بهانه پدرش را ميگيرد. مادرشهيد از دلتنگي نوهها براي پدرشان ميگويد: «عروسم برادرزادهام است و همراه نوههايم در قم و نزديک خانوادهاش زندگي ميکند. دخترها 13 و 7 سالهاند و هنوز با نبود پدرشان کنار نيامده و بسيار دلتنگ هستند. نوه کوچکم عليرضا هم که چند روز ديگر 2 ساله ميشود، با اينکه فقط عکسهاي شهروز را ديده، اما با زبان شيرين کودکانه با پدرش حرف ميزند.»

حرفهاي مادر که به اينجا ميرسد بغضش را فرو داده و ادامه ميدهد: «عليرضا تازه دارد مفهوم بابا را متوجه ميشود و دائم سراغ پدرش را ميگيرد. چند بار خواستيم يادش بدهيم که به عمويش بگويد «بابا»، اما فايده نداشت. چند روز پيش به خانهمان آمده بودند موقع خواب بيتابي ميکرد و بهانه ميگرفت. چراغها را خاموش کرديم که بخوابد، اما فايدهاي نداشت. تا اينکه به طرف ميزي که عکس شهروز روي آن است رفت و گفت: «بابا شهروز، شب بخير و آمد کنار مادرش آرام خوابيد.»

 

پاتوقش مسجد بود

 

چندي پس از شهادت شهروز مظفرينيا، خيابان «سراج» در محله اوقاف به نام اين شهيد عزيز مزين شد. پدر دراينباره ميگويد: «شهروز علاقه خاصي به مسجد «حضرت ابوالفضل (ع) ِ» در خيابان سراج داشت. از بچگي در اين مسجد بزرگ شد. در نوجواني عضو بسيج مسجد و هر سال در آستانه ماههاي محرم و رمضان همراه بچههاي بسيج مسجد را غبارروبي و نردهها را رنگآميزي و فضا را براي پذيرايي از روزهداران و عزاداران آماده ميکردند. شبهاي ماه محرم و صفر هم هميشه در مسجد بود و ديروقت به خانه ميآمد. براي همين اين خيابان را به نام پسرم نامگذاري کردند.»

 

جايش در محله خالي است

 

«سلمان قاسمي» از همسايههاي قديمي خانواده مظفرينيا است. اين پيرمرد 70 ساله که يک بقالي کوچک رو بهروي خانه شهيد دارد، ميگويد: «بيشتر از 40 سال است که اين خانواده را ميشناسم. يکي از بهترين و بيآزارترين همسايههايي هستند که در اين سالها داشتيم. پسرها برخلاف بسياري از بچهها اهل پرسه زدن در کوچه و خيابان نبودند. يا خانه و مدرسه بودند يا مسجد. «شهروز» بچه سر به زير و محجوبي بود. وقتي از مدرسه ميآمد به بزرگترهاي محله سلام ميکرد. گاهي ميآمد از مغازهام خريد ميکرد. مودب و خندان بود. آزارش به هيچ کس نميرسيد. خدا به خانوادهاش صبر بدهد. جوان خيلي خوبي بود. جايش در محله خيلي خالي است.»

منبع: همشهري آنلاين

اطلاعاتی برای نمایش وجود ندارد.