مرد 46 سالهاي که پس از کشتن فرزند نوجوانش به همراه همسرش خودکشي کرده بود، در لحظه آخر با اورژانس تماس گرفت و کمک خواست.
ساعت حدود 4 بامداد پنجم تيرماه بود که تلفن مرکز اورژانس مشهد به صدا درآمد و مردي که بهسختي سخن ميگفت، در حالي نشاني منزلش را در بولوار وکيلآباد را به امدادگران داد که مدعي بود او و همسرش خودکشي کردهاند.
در پي دريافت اين خبر، نجاتگران انسانها بيدرنگ به سوي نشاني مذکور حرکت کردند. آنها با سرعت عمل کمنظيري پلهها را تا طبقه دوم يک ساختمان شيک و مجلل پيمودند تا جان زوج جوان را نجات دهند.
وقتي امدادگران وارد منزل شدند هر دو نفر نفس ميکشيدند و مرد قادر به سخن گفتن بود.
نيروهاي اورژانس بلافاصله پيکر نيمهجان زن جوان را در حالي به بيمارستان امام رضا (ع) انتقال دادند که مرد 46 ساله مدعي بود نيازي به درمان ندارد، اما بهشدت ناراحت و نگران بود و اشکهايش مدام بر چهرهاش سرازير ميشد.
در همين حال امدادگران مرکز فوريتهاي پزشکي پيکر بيجان نوجوان 13 سالهاي را ديدند که روي تخت اتاقخواب افتاده بود و متکاهايي نيز در کنارش وجود داشت. لحظاتي بعد با اعتراف تکاندهنده «م-و» راز يک جنايت هولناک فاش و مشخص شد که «آرتين»، نوجوان بيمار، به دست پدرش به قتل رسيده است.
اينگونه بود که زنگ تلفن قاضي ويژه قتل عمد مشهد خواب بامدادي را از چشمان وي ربود و دقايقي بعد قاضي دکتر صادق صفري به همراه گروه جنايي بررسي صحنه جرم، عازم بولوار وکيلآباد شد. با حضور مقام قضايي در محل وقوع قتل، اوضاع به گونه ديگري رقم خورد.
دستنوشتهاي که علت و انگيزه اين جنايت را به تصوير ميکشيد و به خط مادر «آرتين» نوشته شده بود حکايت از دلسوزيهاي وحشتناک مادري را داشت که چشمانش را به روي مرگ تلخ فرزندش بسته بود تا پدر او را از زجر بيماري برهاند. اين مادر که فرزندش را 13 سال به آغوش گرفته و چهره او را بوسيده بود تا زجر بيماري صعبالعلاج را احساس نکند، با خودکار قرمزرنگ روي برگه کاغذ نوشته بود: «آرتين» چشمهايش ديگر نميديد و زير پلک رفته بود. پزشک هم نميدانست چرا. ما ديگر طاقت زجرهاي بيشتر از اين را براي او نداشتيم و راحتش کرديم، بعدهم خودمان را. ما خوبيم و خوشحال ديگر... والسلام.
همزمان با پيدا شدن اين دلنوشته احساسي، پدر «آرتين» همچنان اشک ميريخت. او در حالي که همسرش در بيمارستان با مرگ دست و پنجه نرم ميکرد تنها کسي بود که راز مرگ تلخ آرتين (نوجوان 13ساله) را در سينه داشت. لحظاتي بعد، با دستور قاضي دکتر صفري، دستبندهاي آهنين بر دستان «م-و» گره خورد و او براي افشاي راز اين جنايت مقابل دوربين قوه قضائيه ايستاد.
مرد 46 ساله مدام به تخت اتاقخواب خيره ميشد و با ديدن پيکر بيجان فرزندش اشکريزان از روزهاي سختي ميگفت که نميتوانست درد کشيدنهاي فرزندش را در پي عملهاي جراحي تحمل کند.
وي گفت: «پسرم زماني که به 5 سالگي رسيد، روزي به طور ناگهاني زمين خورد و ما او را به بيمارستان برديم. آنجا بود که پزشکان متخصص متوجه شدند يک تومور مغزي در سر فرزندم وجود دارد. از آن روز به بعد زندگي ما دگرگون شد. نميتوانستيم حقيقت يک ماجراي وحشتناک را برايش بازگو کنيم. او تنها فرزند ما بود و مادرش نيز ديگر هيچوقت رنگ خوشبختي را نديد.
بالاخره درمانهاي پزشکي را شروع کرديم و آرتين تا 7سالگي 3 بار زير تيغ جراحي رفت. او فقط يک کودک بود و نميتوانست اين همه درد و رنج را در آن سن و سال تحمل کند. چشمان همسرم فقط به رنگ اشک بود و من هم بايد با اين صحنههاي دردناک خو ميگرفتم. ولي بعد از اين عملهاي جراحي صورت پسرم فلج شد و ديگر تعادل حرکتي نداشت.
حالا ديگر همه کارهاي شخصي او را مادرش انجام ميداد. با اين وجود، پسرم درس ميخواند و با لپتاپ بازيهاي کامپيوتري انجام ميداد. اما چند سالي بود که دچار سردردهاي وحشتناک ميشد تا اينکه بالاخره طي ماه گذشته 2 بار ديگر زير تيغ جراحي رفت. آخرين بار هفته گذشته او را دربيمارستان رضوي به تيغ جراحي سپرديم و پزشکان کيست (غده) را از سرش خارج کردند که 270 ميليون تومان نيز هزينه عمل جراحي و مخارج بيمارستاني شد.
وقتي او را به خانه آورديم، ناگهان بعد از گذشت چند روز چشمانش به سفيدي گراييد و امروز صبح به طور کامل نابينا شد. ديگر اميدي به درمان نبود. پسرم مدام ميگفت چرا مرا راحت نميکنيد؟! اين جمله او روح و روان من و مادرش را به آتش ميکشيد. پسرم فرياد ميزد چرا نميگذاريد من راحت شوم؟! نميدانيد شنيدن اين جملات از يک فرزند بيمار براي پدر و مادرش چقدر سخت است! هيچکس نميتواند ما را در آن شرايط روحي درک کند.
سه متهم بهزودي پاي ميز محاکمه خواهند ايستاد. رسيدگي قضايي به اين پرونده همچنان ادامه دارد.
پسرم که حداقل ميتوانست با يکي از دوستانش بازي کند، با از دست دادن چشمانش، ديگر وضعيت اسفباري به خود گرفت. او نابينا بود و لپتاپ را نميديد. به او ميگفتيم پسرم بالاخره درست ميشود، ولي خودمان را فريب ميداديم و او زجر ميکشيد و ما هم بدتر.
بالاخره با همسرم تصميم گرفتيم امشب او را «راحت» کنيم. ابتدا چند قرص خوابآور را درون شربت حل کردم و به او خوراندم، اما مادر «آرتين» نميتوانست صحنه مرگ جگرگوشهاش را تحمل کند. به همين خاطر به داخل تراس رفت تا مرگ فرزند را نبيند. من هم زماني که فهميدم به خواب عميق فرورفته است، بالشت را درون پلاستيک گذاشتم و بعد هم خودم را در حالي روي فرزندم انداختم که بالشت را روي صورتش فشار ميدادم.
حدود 5-6 دقيقه به همين صورت نگه داشتم تا اينکه فهميدم ديگر نفس نميکشد. براي اطمينان از مرگ پسرم رگ دستش را با تيغ زدم، ولي، چون خون نيامد، مطمئن شدم که او را از زجرهاي بيماري راحت کردهام.
بعد از اين ماجرا من و همسرم نيز ديگر نميتوانستيم بدون او در اين دنيا زندگي کنيم. اين بود که هردو با هم تصميم به خودکشي گرفتيم و هر کدام يک مشت قرص خورديم و رگ دستمان را هم زديم، ولي من زماني که آه و ناله همسرم را شنيدم، خيلي پشيمان شدم. نتوانستم صحنه دردناک نالههاي او را تحمل کنم و در حالي که پسرم را به خاطر «ترحم» کشته بودم، تصميم گرفتم همسرم را نجات بدهم؛ بنابراين گوشي تلفن را برداشتم و به اورژانس زنگ زدم.
در پي اعترافات تلخ متهم به قتل 46 ساله، بررسيهاي قضايي در محل وقوع جنايت ادامه يافت و «م-و» در حضور قاضي ويژه قتل عمد مشهد صحنه قتل فرزندش را نيز بازسازي کرد و جزئيات اين ماجراي تکاندهنده را در حالي شرح داد که مدعي بود فقط به خاطر «ترحم» و راحت کردن فرزند نوجوانش از زجر عملهاي جراحي دست به اين جنايت هولناک زده است.
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.