شعر از صائب تبريزي
عشقِ پنهان باعثِ روشنرواني شد مرا
روشن اين غمخانه از سوزِ نهاني شد مرا
در بلندي، عمر من چون شمع کوتاهي نداشت
زندگاني کوته از آتشزباني شد مرا
چون درِ دوزخ ز چشمِ باز بودم در عذاب
چشمپوشيدن، بهشتِ جاوداني شد مرا
تا شدم خاموش چون ماهي، محيطِ پر خطر
مهدِ آسايش ز فيضِ بيزباني شد مرا
نخلِ اميدِ مرا جز بارِ دل حاصل نبود
حيف ازان عمري که صرفِ باغباني شد مرا
پاي در دامان عزلت کش که چون موجِ سراب
زندگي پا در رکاب از خوشعناني شد مرا
ريخت هر خوني که چرخِ سنگدل در ساغرم
از هواجويي شرابِ ارغواني شد مرا
حاصلش چون خنده برق است اشکِ بيشمار
آنچه صرفِ عيش از ايامِ جواني شد مرا
خرده جاني که در غمصرفکردن ظلم بود
چون گلِ بيدرد خرجِ شادماني شد مرا
کشتيِ جسمي کز او اميدِ ساحل داشتم
در دلِ دريا زمينگير از گراني شد مرا
عرض مطلب ميکند کوتاه طولِ عمر را
حفظ آبرو، حياتِ جاوداني شد مرا
کرد شعرِ آبدار از آبِ خضرم بينياز
مزرعِ اميدِ سبز از ترزباني شد مرا
بر کمالِ لطف، رخسار است ناديدن دليل
رغبتِ ديدار بيش از لنتراني شد مرا
نيست صائب کوتهي در جذبه افتادگان
راهِ دورِ عشق، طي از ناتواني شد مرا
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.