3 غزل عرفاني از امام خميني (اعلي الله مقامهالشريف)
دست آن شيخ ببوسيـد كه تكفيرم كرد
محتسب را بنوازيد كـــه زنجيرم كرد
معتكف گشتــم از اين پس، به در پير مغان
كه به يك جرعه مى از هر دو جهان سيرم كرد
آب كوثر نخـــورم، منّت رضوان نبرم
پرتــو روى تو اى دوست، جهانگيرم كرد
دل درويش به دست آر كــه از سرّ اَلَست
پـرده بـرداشته، آگاه ز تقديرم كرد
پير ميخانه بنازم كه به سر پنجه خويش
فــانيام كرده، عدم كـرده و تسخيرم كرد
خادم درگه پيرم كـــه ز دلجويى خود
غــافل از خويش نمــــود و زبر و زيرم كرد
-️
كـاش، روزى به سـر كوى توام منزل بود
كــــه در آن شـادى و اندوه، مـــراد دل بود
کاش، از حلقـه زلفت، گرهى در كف بود
كه گره بـــــازكن عقــده هـر مشكل بود
دوش كز هجر تو دلْ حالت ظلمتكده داشت
ياد تو، شمـع فروزنــده آن محفل بود
دوستـــان مـى زده و مست و ز هوش افتاده
بىنصيب آنكه در اين جمع، چو من عاقل بود
آنكه بشكست همه قيد، ظلوم است و جهول
وآنكه از خويش و همه كــون و مكان غافل بود
در بـــر دلشـدگان، علمْ حجاب است، حجاب
از حجاب آنكه بـرون رفت، بحـــق جاهـــل بود
عاشق از شوق به درياى فنا غوطه ور است
بيخبــــر آنکــه به ظلمتكـده ساحـل بود
چـون به عشق آمـــدم از حوزة عرفان، ديدم
آنچـه خوانديم و شنيديم، همه باطل بود
-
ما را رها کنيد در اين رنج بي حساب
با قلب پاره پاره و با سـينه اي کباب
عمري گذشت در غم هجران روي دوست
مرغم درون آتش و ماهـــي بــــــرون آب
حالي نشد نصيبم از اين رنج و زندگي
پيري رسيد غرق بطالت پس از شباب
از درس و بحث و مدرسه ام حاصلي نشد
کي مي توان رسيد به دريا از اين سـراب
هر چه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چيزي نبود غير حجابي پس از حجاب
هان اي عزيز، فصل جواني به هوش باش
در پيري از تو هيچ نيايد به غير خـواب
اين جاهلان کــــه دعوي ارشاد مي کنند
در خرقه شان به غير «منم» تحفهاي مياب
ما عيب و نقص خويش و کمال و جمال غير
پنهان نمـــوده ايم چو پيــــــري پس خضاب
دم بر نيار و دفتر بيهوده پاره کن
تا کي کلام بيهده، گفتار ناصواب
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.