در سياست بينالملل، قدرت با نقشه تعريف ميشود اما با تصميم ساخته ميشود. کشوري ممکن است بر يکي از مهمترين چهارراههاي ژئوپليتيکي جهان قرار داشته باشد، اما اگر سياستگذاري آن از منطق قدرت فاصله بگيرد، همان موقعيت بهتدريج به نقطه فشار تبديل ميشود. ايران دقيقاً در چنين نقطهاي ايستاده است: جغرافياي ممتاز در کنار سياستگذاري پرنوسان.
تحولات قفقاز جنوبي و بحث کريدور زنگزور، تنها يک پرونده منطقهاي نيست؛ بلکه نشانهاي از بازآرايي عميق قدرت در پيرامون ايران است. بازآرايياي که اگر با آن مواجهه راهبردي نشود، به معناي کاهش تدريجي نقش ايران در معماري اتصال منطقه خواهد بود.
وقتي قومگرايي جاي ژئوپليتيک را ميگيرد
در سالهاي گذشته، يکي از آسيبهاي جدي سياست منطقهاي ايران، غلبه نگاه و قوم گرايي بر تحليل ژئوپليتيکي بوده است. اين نگاه، بهجاي تمرکز بر منافع بلندمدت ملي، تحولات منطقه را در قالب همسوييها و حساسيتهاي قومي تفسير کرده است.
در نتيجه، بخشي از فضاي سياسي و مذهبي کشور در مواجهه با قفقاز جنوبي، بهجاي طراحي راهبرد حفظ موقعيت ايران، وارد سطحي از تحليل شد که بيشتر واکنشي و قومي بود تا راهبردي.
اين خطاي تحليلي، پيامد مستقيم داشت: مسئله اصلي يعني حفظ نقش ايران در شبکه اتصال منطقهاي، به حاشيه رانده شد و نه تنها پاي آمريکا و اسرائيل را به ارمنستان باز کرد بلکه باعث افزايش قدرت و نفوذ جمهوري آذربايجان شد که بزرگترين شريک راهبردي اسرائيل در منطقه است.
زنگزور؛ يک کريدور نيست، يک تغيير موازنه است
کريدور زنگزور را نميتوان صرفاً يک پروژه ترانزيتي دانست. اين کريدور بخشي از فرآيند بزرگتر بازطراحي مسيرهاي ارتباطي در قفقاز جنوبي است؛ بازطراحياي که مستقيماً بر جايگاه ايران در اتصال شرق و غرب و شمال و جنوب اثر ميگذارد.
مسئله اصلي اين نيست که چه کشوري در اين معادله سود ميبرد؛ مسئله اين است که ايران در حال از دست دادن نقش تاريخي خود بهعنوان گره مرکزي ترانزيت منطقه است.
اگر اين روند تثبيت شود، نتيجه آن کاهش قدرت چانهزني ژئوپليتيکي ايران در کل منطقه خواهد بود؛ حتي اگر اين کاهش بهصورت تدريجي و غيرمستقيم اتفاق بيفتد.
خطاي محاسباتي و سياستهاي واکنشي
يکي از ريشههاي وضعيت کنوني، ضعف در تشخيص اولويتهاي راهبردي و جايگزيني تحليل ژئوپليتيکي با واکنشهاي سياسي و هويتي است.
در چنين شرايطي، تصميمسازي خارجي بهجاي آنکه بر طراحي آينده منطقه تمرکز کند، درگير واکنش به تحولات لحظهاي ميشود.
در همين چارچوب، نقش جريانهاي قوممحور و تحليلهاي غيرراهبردي نيز قابل انکار نيست؛ جريانهايي که بهجاي تقويت موقعيت منطقهاي ايران، به شکلگيري سياستهاي کوتاهمدت و غيرپايدار کمک کردند.
از زنگزور تا هرمز؛ انتقال مرکز فشار ژئوپليتيکي
در منطق ژئوپليتيک، کاهش نفوذ در يک جغرافيا معمولاً در همان نقطه متوقف نميشود. فشار بهصورت طبيعي به ساير نقاط منتقل ميشود.
در همين چارچوب، «از زنگزور تا تنگه هرمز» صرفاً يک عبارت نيست؛ بلکه توصيف يک جابهجايي راهبردي است: انتقال تدريجي فشار از مرزهاي شمالي به آبراههاي جنوبي.
اين يعني حرکت از سياست «طراحي محيط» به سياست «واکنش به محيط»؛ تغييري که اگر تثبيت شود، پيامد آن فراتر از يک منطقه خواهد بود.
اهميت هرمز فقط به نفت و گاز محدود نيست اين تنگه نماد پيوند ميان جغرافيا و قدرت است.
کشوري که بتواند امنيت، دسترسي يا نفوذ بيشتري در اين منطقه داشته باشد، عملا بر بخشي از معادلات اقتصادي جهان اثرگذار خواهد بود.
دومينوي خاموش منطقه
قفقاز جنوبي، خاورميانه و شرق مديترانه در يک شبکه بههمپيوسته ژئوپليتيکي قرار دارند. هيچ تحول مهمي در اين مناطق مستقل از ديگري نيست.
در چنين ساختاري، هر خطاي محاسباتي، هر عقبنشيني ژئوپليتيکي و هر تصميم غيرراهبردي ميتواند بخشي از يک روند دومينويي باشد که بهتدريج موقعيت منطقهاي کشور را فرسوده ميکند.
اين فرسايش معمولاً با يک شکست ناگهاني ديده نميشود؛ بلکه با تغييرات آرام اما مستمر در موازنه قدرت خود را نشان ميدهد.
نتيجه اين خطاها و قوم گرايي سبب سقوط متحدان منطقه اي ايران از ارمنستان تا سوريه و عراق و لبنان شد که در نهايت به شهادت سيد حسن نصرالله انجاميد و سبب تکرار تاريخ شد در جريان مشروطه عاملان قتل شيخ فضل الله روحانيون بودند و امروز خون شيعيان وبزرگان مقاومت بر گردن روحانيون قوم گرا و پانترکي است که اتفاقا داعيه انقلابي دارند
مسئله، قدرت است نه جغرافيا
ايران از نظر جغرافيايي در يکي از حساسترين نقاط جهان قرار دارد. اما جغرافيا تنها يک فرصت بالقوه است، نه تضمين قدرت.
قوم گرايي سبب شد تا ارمنستان مهمترين شريک استراتژيک ايران به دست اسرائيل و آمريکا بيفتد ، نقش افراد به ظاهر انقلابي و تندرو در اين شکست ها کاملا هويداست
اگر سياست خارجي از منطق ژئوپليتيک فاصله بگيرد و تحت تأثير نگاههاي غيرراهبردي قرار گيرد، نتيجه آن نه يک بحران واحد، بلکه فرسايش تدريجي موقعيت منطقهاي کشور خواهد بود.
در نهايت، مسئله اصلي نه شمال است و نه جنوب؛ مسئله اين است که آيا ايران همچنان طراح نظم منطقهاي باقي ميماند يا به بازيگري تبديل ميشود که صرفاً بايد خود را با طرح ديگران تطبيق دهد.
منبع: الف
* احمد روغني
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.