شعر از صائب تبريزي
سنگِ طفلان از جنون رطلِ گراني شد مرا
درد و داغِ عشق باغ و بوستاني شد مرا
از گرفتاري به آزادي رسيدم در قفس
خارخارِ ديدنِ گل آشياني شد مرا
شد ز دنيا چشمبستن، جنتِ در بستهام
خط کشيدن بر جهان، خطِ اماني شد مرا
عشرتِ مُلکِ سليمان ميکنم در چشمِ مور
قطره از دقّت محيطِ بيکراني شد مرا
تا ز خاموشي زبانِ بي زبانان يافتم
روي در ديوار کردم، همزباني شد مرا
بس که ديدم بيثباتي از جهانِ بيوفا
خاکِ ساکن، در نظر آبِ رواني شد مرا
در جواني توبه دمسرد پيرم کرده بود
همتِ پيرِ مغان بختِ جواني شد مرا
تيرِ آهي از پشيماني نجست از سينهام
گرچه از بارِ گُنَه، قد چون کماني شد مرا
حرفپيمايي مرا پيوسته در خميازه داشت
مُهرِ خاموشي به لب رطلِ گراني شد مرا
پاسِ صحبتداشتن در دوزخم افکنده بود
گوشه عزلت بهشتِ جاوداني شد مرا
گفتم از خط، دار و گيرِ حسنِ او آخر شود
عاقبت خط فتنه آخر زماني شد مرا
شوقِ من افتادهاي نگذاشت در روي زمين
نقش پا از بيقراري کارواني شد مرا
پيشِ هر سنگي که کردم سينه را صائب سپر
در بيابانِ طلب سنگِ نشاني شد مرا
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.