شعر از امير فرخنده
قلم به دست بگير و بهار را بنويس
براي لشکر حق اقتدار را بنويس
بهارِ زمزمهي جمعههاي موعود است
بيا که عصر زمستان غبارآلود است
چقدر غصه نشستهست لابهلاي زمين
شدهست شک به سرانجام ميهمان يقين
آهاي اهل زمين! صبح ميشود اين شب
قسم به وعدهي دين، صبح ميشود اين شب
بيار طاقت عزيزم بهار ميآيد
علي به معرکه با ذوالفقار ميآيد
بدان که وعدهي منجي پيام عاشوراست
امام نيمهي شعبان، امام عاشوراست
دعا، دعاي فرج گرميِ مناجات است
هنوز ذکر لب شيعه يالثارات است
به ظلمت دل اين خانه، نور نزديک است
بگير دست به زانو، ظهور نزديک است
به غير بيعت با او که هيچ راهي نيست
براي منتظران جز دعا سلاحي نيست
در اين زمانه که شر فتنه زير سر دارد
«بخوان دعاي فرج را، دعا اثر دارد»
سلام حضرت موعود! ما گرفتاريم
ولي به سينه غمي نيست تا تو را داريم
بيا بيا که غم از سينه ميرود با تو
غبار از دل آيينه ميرود با تو
به گوش مقتدر ما صدا صداي تو بود
ستون خيمهي ما برکت دعاي تو بود
بيا دوباره به بازار دين ثبات بده
بيا بيا گل نرگس مرا نجات بده
جهان اگرچه به فکر بد و گزند تو بود
بشر تمامي عمرش نيازمند تو بود
زمانه دل به تو دادهست يا اباصالح
گره به کار فتادهست يا اباصالح
تمام کن غم ما را و چاره را بفرست
به آسمانِ شب ما ستاره را بفرست
تويي تو وارث صلح حسن، قيام حسين
بيا اميد دل ملت امام حسين
نبيست نيمِ تو و مرتضيست نيمهي تو
جهان فداي تو و دولت کريمهي تو
بيا که هيچ ندارم به جز اميد به تو
بگو که از چه دري ميتوان رسيد به تو؟
چقدر در طلب ديدن تو سوختهايم
به در چقدر نگاه غريب دوختهايم
عزيز فاطمه! رؤياي عاشقان اين است:
که صبح با تو نشستن چقدر شيرين است
بيا که چشم همه شيعيان به راه شماست
سپاه ملت ايران، همان سپاه شماست
اظهار نظر 0
روزنامه به دیدگاه شما نیازمند است،از نظراتتون روی موضوعات پیشوازی خواهیم کرد.